#خانم_کوچیک_پارت_99
دِ بیا حالا یکی این و جمع کنه کی میخواد به چشمِ فرهود بیاد؟ اینا هم چه زود واسه خودشون میبرن و میدوزنا، بدونِ اینکه حواسم باشه
زدم رو کانالِ موردِ علاقم جاهلی: دِ بیخیال بابا کی میخواد به اون چشمِ کورِ فرهود بیاد آخه؟
یه نگاه به جمعیتِ متعجب انداختم تو یه حرکتِ ناگهانی موضوعِ بحث و با لحنِ دلنشینی عوض کردم: ببخشید، حالا فرهود جان کجا هستن؟
سمیرا آب دهنشو قورت داد و گفت: فکر کنم یه یک ساعت دیگه بر گردن.
_آهان، پس من برم به کارام برسم تا پسر خاله بیاد.
همچین تاکیدی کلمه ی پسر خاله رو گفتم و از جام بلند شدم، انگار فایده نداشت اینجا باید مواظب باشم که چی میگم چی نمیگم ای خدا چه
کنم من؟ تو که میدونی من به زبونِ خودم حرف نزنم آنفاکتوس میکنم.
بی خیالِ حرف زدنم شدم باید بالاخره یه فکری میکردم یا اونا رو عادت میدادم یا خودم عادت میکردم. تصمیم گرفتم یه دور به کلِ خونه
بزنم بلکه یه چیزی گیرم بیاد.
تصمیم گرفتم اول یه دور حیاط و تو روشنایی روز ببینم بعد برم سراغِ قسمتای دیگه همین که درِ حیاط و باز کردم و واردش شدم ماشینِ
فرهود جلوی پله ها وایساد: به به الی خانوم کجا به سلامتی؟
_میخواستم هوا خوری کنم چیه مگه؟
در حالی که دزدگیر و به صدا در میاورد گفت: هیچی مگه من چیزی گفتم؟
_ابدا… فرهود من پوسیدم حوصله ام سر رفت الاناس که گریه ام بگیره ها گفته باشم.
خنده ای کرد و گفت: فکر می کردم تو حسرتِ گریه ی تو میمونم اما انگار به صدام گوش داد.
با حرص نگاهی بهش انداختم پسره ی دیلاقِ … اه نمیشه هم گفت زشته و گرنه از خجالتش در میومدم.
romangram.com | @romangram_com