#خانم_کوچیک_پارت_98
در حالی که میشست رو صندلی کنارِ میز گفت: سمیرا دو تا چایی بریز.
دختر که حالا فهمیده بودم اسمش سمیراس چشمی گفت و مشغولِ ریختنِ چایی شد منم نشستم کننار دستِ حمیده خانوم.
آشپزخونه چیزی نداشت که در حال حاضر من و به خودش جذب کنه فقط دلم میخواست از چیزایی که جلو چشمم نبود سر در بیارم. با
صدای سمیرا سرم و گردوندم: بفرمائین.
در حالی که از روی سینی چایی رو برمیداشتم گفتم: مرسی.
اونم صندلی کناریِ ما رو بیرون کشید و نشست، وای از این زمانا که یه مشت زن کنارِ هم میشینن و میخوان اطلاعات بگیرن متنفرم
مخصوصا الان که خودم نمیتونستم اطلاعاتی ازشون بیرون بکشم. آخه مگه مرض داری فرهود میگی من دختر خالتم؟
حمیده خانوم: قرهود خان تا حالا از شما حرفی نزده بودن.
گیج نگاهش کردم: باید حرف میزدن؟
حمیده خانوم: من موندم با وجودِ چنین دختر خاله ای رفته اون عجوبه رو گرفته، البته فکر کنم اون موقع که ازدواج کرد الیکا سنش کم
بوده، درسته الیکا جان؟
تا اومدم حرفی بزنم با صدای سمیرا سرم پاس داده شد به اون ور: آره دیگه خودِ فرهود خان سنی نداشتن ۲۱ سالشون بوده دیگه.
حمیده خانوم: آره آره راست میگی، حالا الیکا جان تو اون موقع چند سالت بوده؟
فقط تونستم به تندی تو ذهنم محاصبه کنم: ۱۲سالم بوده.
حمیده خانوم: اوه مادر چه قدر بچه بودی خب معلومه به چشمِ فرهود خان نیومدی.
نیومدم چه جالب نکنه الان باید بیام؟ جوابِ سوالم به سرعت گرفته شد: اگه الان یه کم بیشتر به خودت برسی خوب به چشمش میای.
romangram.com | @romangram_com