#خانم_کوچیک_پارت_97

نخورده بودم همیشه باید تو سروکله ی فری میزدم که به سهمِ موشی کاری نداشته باشه. آخی موشی. الان اون چی کار میکنه؟

راستش نمیتونستم فکر دیگران باشم وقتی خودم اینجوری تو مخمصه افتاده بودم، از یه طرف مطمئن بودم افرادِ این صداقت دنبالمن از یه طرف

هم دروغی که به فرهود گفته بودم، اون اگه میفهمید من الان زنِ صداقتم چی کار میکرد؟ وای خودم باید چی کار میکردم؟ حالا همه اینا یه

طرف مسئله ی اصلی گندی که زده بودم اونو چطوری حل میکردم؟

دیگه بریدم بابا اشتهامم کور شد به من نیومده چیزی کوفت کنم. سینی و کنار زدم حالا با این همه بلایی که سرم اومده بود چی کار کنم؟

در عرضِ یه هفته زندگیم برگشت. همه چیزش، شاید اگه قبلا بهم میگفتن که زندگی در عرض شب عوض میشه باور نمیکردم اما الان بهش

اعتقاد پیدا کرده بودم.

از روی تخت بلند شدم ترجیح میدادم توی اتاق نمونم کلِ اعضای خونه هم که من و دیده بودن تو خونه موندن فقط خودم و دیوونه میکرد و

بس.

یه نگاه به سر و وضعم کردم مناسب بود حداقل این بود که مثلِ دیشب نبود. وای هنوزم یادِ افتضاحِ دیشب میفتم حالم بد میشه آخه من با

چه جراتی تونسته بودم تا اونجا پیش برم؟

از در که اومدم بیرون تازه چشمم به جمالِ خونه روشن شد و فهمیدم دیشب نصفِ این زیبایی ها هم ندیده بودم.

آروم پله ها رو طی کردم ترجیح دادم یه سر به آشپزخونه بزنم بلکه یه چیزی دست گیرم بشه.

تا رفتم تو حمیده خانوم و اون دختررو دیدم آروم سلام کردم هر دوشون برگشتن سمتم حمیده خانوم با مهربونی گفت: سلام به روی ماهت.

عافیت باشه دخترم.

_ممنون.


romangram.com | @romangram_com