#خانم_کوچیک_پارت_96
کنار و گفتم: بفرمائید. در باز شدو یه دختر اومد تو در حالی که یه سینی دستش بود. من موندم مگه تو این خونه چند نفر آدم زندگی
میکنه؟ تا اینجا که سه تاشونو کشف کردم وای به حالِ بقیه.
سینی و گذاشت روی تخت و گفت: آقا گفتند براتون صبحونه بیارم.
_ممنون.
لبخندی زد و گفت: خواهش میکنم.
خواست بره بیرون که گفتم: ببخشید؟
یه نگاه بهم کرد یه دختر بود همسن و سالِ خودم تقریبا خوش چهره حالا این وسط گیر کردم که چی بگم؟ آخر دلم و زدم به دریا و
پرسیدم: اینجا چند نفر زندگی میکنن؟
لبخندی زد: تا وقتی خانوم بودن تعدادِ افرادِ خونه هم بیشتر بود اما رفتنشون فقط سه نفر موندیم با شما چهار نفر.
_اهان ممنون.
دختر: خواهش میکنم.
منتظر شدم تا بره بیرون با بسته شدنِ در رفتم تو فکر این خانوم کی بوده؟ چرا فرهود طلاقش داده؟ اصلا قضیه چیه؟ ول کن الی به تو
چه ربطی داره آخه؟ یعنی جون تو جونت کنن فضولیا.
اما مگه میشد که جلو خودم و بگیرم هر کاری میکردم دلم میخواست بفهمم که چرا فرهود زنش و طلاق داده اما الان وقتِ فضولی نبود بهتر
بود که یه کم اینجا جا میفتادم بعد… من و چه پروام اول باید دید که میتونم اینجا بمونم یا نه بعد به فکر مقدارِ جا افتادنم باشم.
برای آخرین بار موهامو شونه کردم و رفتم نشستم رو تخت، اما خدایی این زندگی هم حالِ خودشو داشتا من که تا حالا اینجوری صبحونه
romangram.com | @romangram_com