#خانم_کوچیک_پارت_95
فرهود: نه اینم حرفیه، خب تو الان بگو من چه خاکی تو سر بریزم؟
_تو گند زدی به من میگی؟
فرهود: برم بگم که دیر رسیدی به ثبتنام؟ چه میدونم نخواستی بری؟
_اگه نخواستم برم دانشگاه پس چرا اینجام؟
فرهود: اینش دیگه حله من بهش گفتم چون بابات حالش خوب نبوده تو تنها اومدی.
_خب خدارو شکر.
فرهود: خب من میرم دیگه تو هم بیا صبحونه.
سرش و انداخت پایین و داشت میرفت که این بار دادم رفت هوا: فرهود…
دستشو کوبید رو پیشونیش: دیگه چیه؟
طلبکارانه بهش نگاهی انداختم: حموم.
فرهود: یعنی میخوای بگی تا الان کشف نکردی کجاست؟ باشه من باور میکنم بغلِ کمد و نگاه کن.
یه نگاه انداختم راست میگفت تمامِ مدت حموم جلو چشمم بود و من ندیده بود: خیلی خب مرخصی.
با دندونای کلید شده نگاهی بهم کرد: برو دیگه.
زیر لب گفت: از دستِ تو و رفت بیرون.
با رفتنِ فرهود یادم افتاد باید برم حموم، واسه اولین بار بود که بدونِ اینکه نگرانِ گرمی و سردیِ آب باشم رفتم حموم.
داشتم خرمنِ موهام و خشک میکردم که بازم صدای در اومد یعنی کلا تو زندگیم شانس ندارم اینجا هم باید اینطوری اذیت شم حوله رو گذاشتم
romangram.com | @romangram_com