#خانم_کوچیک_پارت_93
حمیده خانوم: وا مادر این دیگه چه اسمیه؟
خندم گرفت در عینِ اینکه حرفشو میزد مطمئنا از حرفش منظوری نداشت: الیکا ام الی مخففِ اسممه.
حمیده خانوم: آهان مادر این شد یه چیزی خوب نیست آدم اسمشو بشکونه تو فکر کن به من میگفتن حمی خب قشنگ نبود دیگه هر کسی اسمِ
خودش قشنگه.
وای خدا این چه قدر حرف میزنه: بله شما راست میگین شما به من بگین الیکا.
_آفرین الیکا جان حالا پاشو پاشو که بریم صبحونه بخوریم.
بهش نگاه کردم تا بلکه از اتاق بره بیرون اما نه انگار خیالشو نداشت. با تامل نشسته بود و به حرکاتِ من نگاه میکرد آخه زنم انقدر پرو؟
دیدم نه بابا این تا من نگم بیخیال نمیشه واسه همین رو کردم بهش با ملایمتی که از من بعید بود گفتم: ببخشید میشه…
خدا رو شکر سه سوت گرفت: آهان ببخشید دخترم تو رو خدا میبینی؟ پیر شدم دیگه یادم رفته این چیزا رو.
تا رفت بیرون خودم و پرت کردم رو تخت آخیش بالاخره رفت. اما دیگه نمیشد خوابید اگه میخوابیدم بازم سر و کله اش پیدا میشد.
از جام بلند شدم خب خدا رو شکر که جز این لباسِ دیگه ای هم نداشتم که بخوام بپوشم. رفتم جلو آیینه و یه نگاه به سر و وضعم
انداختم خدا رو شکر لباسای بدی نبودن اما این موهای جنگلی چی بود جلو صورتم؟ تا یادمه هیچ وقت موهام اینجوری نمیشد اما الان چرا
این شکلی شده بود؟
آهان یادم اومد با اون همه ژل و تافتی که رو سرِ کچلِ من خالی کردن بهتر از اینم نمیشه که. بهترین کار این بود که گورم و گم کنم
یه دوش بگیرم اما حموم از کجا گیر بیارم؟
چاره ای جز این که از حمیده خانوم کمک بگیرم نداشتم رفتم و در و باز کردم یا پیغمبر این اینجا چه غلطی میکرد؟ در حالی که دستم و
romangram.com | @romangram_com