#خانم_کوچیک_پارت_92

یه نگاه به خودم کردم شانسی که آورده بودم اون لحظه از ترس دستم و روی بدنم محکم گرفته بودم که مانع از افتادنِ لباس شده بود. یه

فحش به فرهود و یه فحشِ دیگه به خودم دادم رفتم برای عوض کردنِ لباس هام.

*****

یه روزِ دیگه شروع شده بود اما این دفعه تو یه خونه ی غریبه خونه ای که تا حالا ندیده بودم. تازه مجبور بودم که خودم و توی اتاق

حبس کنم تا زمانی که فرهودِ عنق بیاد بگه چی کار کنم.

صدای در زدن باعث شد که بشینم تو جام با صدایی خواب آلود گفتم: بله؟

در باز شد و پشتِ سرش یه خانومِ گرد و قلنبه اومد تو موهام که تو صورتم بود و زدم کنار خانومه یه نگاهی بهم کرد و اومد جلو:

سلام دخترم به به چه خانومی بالاخره عمرم کفاف داد یکی از فامیلای فرهود خان و دیدم.

با تعجب بهش نگاه کردم فامیلِ فرهود خان کدوم گوری بود؟

زنِ تا دید حرفی نمیزنم ادامه داد: راستش فرهود خان امروز به من گفتن که دختر خالشون از جنوب اومده. ولی مادر من تو این موندم

شما که انقدر سفیدی تو جنوب چی کار میکردی؟

تازه گرفتم قضیه چیه با خنده گفتم: فکر کنم واسه همینم از اونجا بیرونم کردن.

زنِ قه قه ای سر داد: چه قدر تو بانمکی مادر راستی من حمیده صدا کن.

_چشم حمیده خانوم.

حمیده خانوم: من نباید بدونم اسمِ تو خوشگلم چیه؟

_ من الی ام.


romangram.com | @romangram_com