#خانم_کوچیک_پارت_91
که لباس نداشتم. وای این و دیگه کجای دلم بذارم؟ از روی تخت بلند شدم نمیتونستم که تا صبح اینجوری بخوابم؟ صدای در اومد دعا دعا
کردم فرهود باشه و گرنه من باید چه غلطی میکردم؟
آروم در و باز کردم خداروشکر خودش بود. تا اومدم حرفی بزنم یه دست لباس و گرفت جلوم: ممنون.
فرهود: من دیگه میرم میخوابم، صبح وایسا تا من نگفتم از اتاق بیرون نیا.
با حرکتِ سر تایید کردم و لباسا رو ازش گرفتم. با آرامش در و بستم. وای خدایی بود همون وسط نپریدم هوا دیگه خسته شده بودم از
اون لباسِ تشریفاتی. دستم و بردم پشتِ لباس تا زیپ و باز کنم. وای ددم وای حالا من این و چطوری بازش کنم؟ مثل میمونی که ادا
اطوار در میاره دستام و بردم پشتم و تمامِ تلاشم و آغاز کردم واسه ی باز کردنِ زیپِ اون لباسِ کوفتی.
با صدای باز شدنِ در یه صد متری پریدم هوا. یه نگاه کردم دیدم فرهوده: درد بگیر تو نمیفهمی توی اتاق خانوما رفتن احتیاج به در زدن
داره روانی؟
با دندونایی کلید شده گفت: شرمندتم هر چی در زدم سر و صدات مانع شد تا به گوشت برسه اومدم تا قبل از اینکه کسی رو بیدار کنی.
_خب حالا چی کار داری؟
بدونِ اینکه حرفی بزنه اومد جلو یا قمرِ بنی هاشم من چه غلطی کردم اومدم خونه این نکنه واسم خیالاتی داشته باشه؟ با هر قدمش رفتم
عقب تا اینکه بهم رسید و به زور نگهم داشت و با یه حرکت برم گردند دیگه مطمئن شدم میخواد یه غلطی بکنه خدایا توبه خدایا خودم و
سپردم دستت دستش محکم زیپِ لباس و پایین کشید خدایا غلط کردم دیگه دزدی نمیکنم دیگه ادب میشم. صدای تپشِ قلبم گوشام و آزار میداد.
دستام و مشت کردم دیگه داشت اشکم در میومد که صدای بسته شدنِ در اومد. نگاه کردم فرهود رفته بود.
خاک تو فرقِ سرت الی با این فکر کردنت حالا که دیگه قول دادی دزدی هم نکنی. میخوای چه غلطی کنی؟
romangram.com | @romangram_com