#خانم_کوچیک_پارت_90
فرهود: ممنون میخواستم مطمئن شم.
در و بالاخره باز کرد و باهم رفتیم توی خونه. اینجا دیگه کجا بود. وای خدا. صداش اومد: نمیخوای بری؟
سر تکون دادم: الان الان.
اما بعد با قدم هایی سست شده پیش رفتم خونه دو طبقه بود تا حالا فکر میکردم این خونه ها ماله رماناس اما نه انگار این یکی واقعیه.
فرهود از پشت گرفتم و کجم کرد به سمتِ پله ها: از این طرف، کجا سرتو انداختی پایین میری؟
صدام ناخودآگاه بلند شد: دوست دارم.
فرهود یکی محکم کوبید تو سرِ خودش: میگم ساکت میگم آروم الان حمیده خانوم پا میشه جونِ هر کی دوست داری.
صدامو هیس مانند کردم: باشه.
فرهود: آفرین دخترِ خوب حالا بیا بریم که اتاقتو نشونت بدم.
به دنبال فرهود آروم پله ها رو طی کردم. نمیدونستم کجا قراره امشب و سر کنم تنها فکری که میکردم این بود که هر چی زود تر از
دستِ این لباسای لعنتی آزاد شم. اه اصلا انگار بیخه گلومو گرفته بود ولمم نمیکرد.
بالاخره فرهود جلوی یه اتاق متوقف شد. یه کم مکث کرد و بعد درِ اتاق و باز کرد: اینجاست.
در حالی که میرفتم توش زیرِ لب ممنونی گفتم که نمیدونم اون شنید یا نه؟ واردِ اتاق که شدم درِ اتاق پشتِ سرم بسته شد. نگاه کردم
فرهود رفته بود. یه حسی توی اتاق بود حسِ اینکه یکی قبلا اینجا بوده، میدونم که کسی قبلا اینجا بوده اما نمیدونم چرا فکر میکردم که زنِ
فرهود اینجا بوده. با اینکه میدونستم اگه زنش بوده مسلما توی اتاقِ خودِ فرهود بوده خب.
خودمو پرت کردم روی تخت آخیش مردم بس که سیخ وایساده بودم یا نشسته بود. تازه یادم افتاد که اون لباسا باید عوض میشد. اما من
romangram.com | @romangram_com