#خانم_کوچیک_پارت_88
چشم تو با هق هق من با شکستن آشنا نیست
این شکستن بی صدابود هرصدایی که صدا نیست
ای رفیق ناخوشی ها این خوشی باید بمیره
جز تو همراهی ندارم که شب از من پس بگیره
با تو بدرود ای مسافر هجرت تو بی خطر باد
پر طپش باد دلی که خون به رگهای تنم داد
فصلی که من با تو ما شد فصل سبز خواهش برگ
فصلی که ما بی تو من شد فصل خاکستری مرگ
آهنگ که تموم شد دیدم ماشین وایساد نگاه که کردم دیدم که جلوی خونه اش هستیم. از ماشین پیاده شدم و به سمتِ خونه قدم برداشتم اونم
پشتِ سرم از ماشین پیاده شد و اونو قفل کرد وایسادم که بهم برسه. بعد از اینکه در و باز کردم قدم به خانه گذاشتم.
وای خدا اگه خونه ما تا الان خونه بوده یحتمل اینجا بهشته دیگه. صدای فرهود باعث شد برگردم عقب: وایسا الی.
با نگاهی منتظر بهش چشم دوختم اومد جلوتر و گفت: ببین الان که میری آروم برو تا منم بیام نذار کسی بیدار شه تا من یه فکری به
حالِ فردا بکنم.
به حالتِ تایید سر تکون دادم اما انقدر منگ بودم که دقیق نمیفهمیدم چی میگه. با قدمهایی شمرده شده به سمتِ خونه رفتم در همون حال به
آنالیزِ خونه پرداختم. با یه چشم میشد گفت که خونه هزار متر یا بیشترِ یه استخرِ بزرگ کنارِ خونه ی اصلی یا در واقع عمارت بود.
کنارمم پرِ درختای جوون و پیر که سر به اسمون داشتن قرار داشت. و بوی گلهای اطلسی هم که توی فضا پیچیده بود من و مستِ
romangram.com | @romangram_com