#خانم_کوچیک_پارت_86
فرهود: آره دیدم فکر کردم اونجا کار میکنی میدونی چه قدر منتظرت موندم اما نه نبودی فهمیدم این بارم اشتباه کردم.
_چرا باید بخوای ببینیم؟
فرهود: میخواستم دلیلِ بدقولیت و بفهمم.
به لباسم اشاره کردم: حالا فهمیدی؟
فرهود: بدم فهمیدم. تو با خودت چه فکری کردی الی؟
_راستشو بخوای هیچ فکری.
فرهود: دِ میدونم دیگه تو مگه فکر داری؟ اگه مشکل داشتی چرا به من نگفتی؟
_ دِ بفهم الاغ من تورو دو روزه نمیشناستم چطوری بهت اعتماد میکردم؟
چراغ قرمز شد و فرهود وایساد، فرهود عصبی گفت: آهان بعد به اون پیرِ عوضی میشد اطمینان کنی؟
_من به کسی اطمینان نکردم فرهود.
صدای یه دخترِ جوون نگاهم و از فرهود گرفت و به پشتِ سرش انداخت: بابا دختر اولِ زندگی به شوهرت زور نگو در میره ها.
دخترِ کنار دستیش گفت: آره اگه دلتو زده بدش به ما.
نه انگار اینا آدم نمیشن. درِ ماشین و با شدت باز کردم و از ماشین پیاده شدم فرهود تا دید دارم پیاده میشم گفت: الی کجا؟
_اینا رو باید نشوند سرِ جاشون.
تا اومد حرف بزنه رسیدم دمِ ماشینِ دخترا درِ شاگرد و باز کردم و دختر اولیه که اون حرف و زده بود و کشیدم پایین. طرف جفت کرده
بود فکرشم نمیکرد دختر با لباس عروس اینطوری رفتار کنه اما انگار من و نشناخته بود. یقشو گرفتم و چسبوندمش به درِ ماشینشون. دوستش
romangram.com | @romangram_com