#خانم_کوچیک_پارت_84
کاری بود که کرده بودم میدونم اما الان نمیتونستم بمونم اگه میموندم سرنوشتم بدتر از این میشد. درِ حموم داشت باز میشد دامنم و گرفت تو
دستم و با سرعت از در عبور کردم و با دو خودم و به حیاط رسوندم دیگه تموم بود باید میرفتم کجا نمیدونم اما باید میرفتم.
درِ بزرگ و باز کردم و رفتم تو خیابونِ خلوت. هیچ کس نبود خیابون خلوته خلوت بود از یه طرف خوشحال بودم از یه طرف ناراحت.
توی تاریکی سایه ی یه مرد رو دیدم که باعث شد عقب عقب برم. بدونِ اینکه بخوام پرسیدم: فرهود؟
چهره ی مرد نمایان شد خودش بود اینجا چی کار میکرد؟ با تعجب نگاهم کرد: الی اینجا چی کار میکنی؟ جلوتر اومد تازه سر و وضعم و
دیدی با تعجب زل زد بهم: تو … تو.
سریع گفتم: از سرِ یه عقدِ اجباری فرار کردم.
کتشو در آورد و انداخت رو شونه هام. دستم و گرفت و من و به سمتِ ماشین کشید از اینکه بهش دروغ گفتم حسِ خوبی نداشتم اما
مجبور بودم با اینکه این بارم خودم مقصر بودم.
به سختی سوارِ ماشینش شدم این بار باید میرفتم واسه سرنوشتی که مجبور به قبولش شدم…
رفتم نشستم تو ماشین فرهود نگاهی به خونه انداخت و فوری اومد توی ماشین نشست. تازه مغزم داشت به فکر می افتاد. که چرا باید
فرهود اینجا باشه؟ نکنه داره من و تعقیب میکنه؟ خفه الی آخه تو آدمی بخواد بیاد دنبالِ تو؟
ماشین و روشن کرد و به راه افتاد. تازه فهمیدم دارم میلرزم نمیدونم از سرما بود یا از ترس اما میترسیدم. گند زده بودم این و میفهمیدم
اما دیگه دیر شده بود تمومِ تصمیمای عجولانه دیگه عاقبتش این شده بود… راستی.. عاقبتش چی شده بود؟ نمیدونم… با صدای دادِ فرهود یه
متر پریدم رو هوا: تو اون خونه چه غلطی می کردی؟
یه نگاهِ عاقل اندر سفیه بهش کردم: میفهمی میگم از عقد فرار کردم؟
romangram.com | @romangram_com