#خانم_کوچیک_پارت_83
الیِ بیشعور یه عمر خفه خون گرفتی میمردی بازم خفه شی؟
دیگه دیر شده بود دیگه تموم شده بود یه سرنوشت بود که باید قبولش میکردم. اما … پس خودم چی؟ زندگیم چی؟ چرا باید شبم و تو
آغوشِ یه مردِ هوس باز به صبح برسونم؟
دستم و از دستش کشیدم بیرون و گذاشتم رو پام و سفتش کردم. چرا این کابوس تموم شدنی نبود؟ چرا یه کم بیشتر فکر نکردم؟
اما دیگه دیر شده بود. دیگه تموم شده بود و من شده بودم زنِ صداقت که تازه فهمیده بودم اسمش کیومرثِ اسمشم عینِ خودش ماله عهدِ
قاجارِ.
همش دعا میکردم که تموم شه اما انگار اینا تازه عروسیشون شروع شده بود. بسه بابا چه قدرم خوشحالم بابا هوس بازشونو بازم رد کردن.
متوجه ی چپ چپ نگاه کردنِ یه زن شدم، با چشمام از لعیا خواستم بیاد پهلوم تا اومدی آروم پرسیدم: لعیا اون زنه کیه؟
یه نگاه به مسیرِ نگاهم انداخت و گفت: مامانم.
وای ددم وای اینم اومده بود عقده شوهرش من شانس بیارم امشب زنده از اینجا برم. سعی کردم فعلا به این فکر نکنم فعلا بدبختیای بیشتری
دارم.
مجلسِ ختمم و اینجوری با غم نگاه نمیکردم. یعنی اگه ولم میکردن الان از اینجا میرفتم. بسه دیگه الی تصمیمای مسخره گرفتنتو تمومش کن.
نفسم و تو سینه حبس کردم و به بقیه ی مجلس نگاه کردم. این بهترین عروسی ای بود که رفته بودم فقط کاش که عروسیِ خودم نبود.
تا آخرِ مهمونی یه جا نشسته بودم و به جشنِ بدبختیم نگاه میکردم. بالاخره آخرِ شب شد و همه رفتن و من موندم با ترسِ تازه ای که تو
دلم ایجاد شده بود. توی اتاق که قرار گرفتم تازه فهمیدم چه غلطی کردم اون رفت دوش بگیره و من عینِ خر مونده بودم تو گل حالا باید
چی کار میکردم؟ به درِ بسته ی حموم خیره شدم باید میرفتم دیگه اینجا جای موندن نبود.
romangram.com | @romangram_com