#خانم_کوچیک_پارت_82

زن نگیره که. چشم غره ای بهش رفتم و شال و روی شونم مرتب کردم بعد به راهم ادامه دادم اما خدایی دمش گرم تو این شلوغی همین

شالم نمینداختم که سکته زده بودم از بی حیایی.

راننده ای درِ عقبِ ماشین رو برام باز کرد و منم نشستم پیشِ همسرِ عزیزم. اه مرتیکه چندش یعنی این قرار بود شوهرِ من شه؟ حتی

فکرشم تنم و به لرزه مینداخت اما خودم انتخاب کرده بودم و باید تا تهش میرفتم. یعنی باید به خاطرِ غرورم و این اعتقادام خودم و بدبخت

کنم؟

اگه فرهود بفهمه چی کار می کنه؟ خودم و سرزنش کردم چرا باید تو این موقعیت یادِ اون میفتادم؟ ول کن فعلا باید به بدبختیم میرسیدم که

کنار دستم نشسته بود. با ایستادنِ ماشین چشم چرخوندم جلوی یه خونه ی اشرافی بودیم یه خونه مثلِ خونه ی فرهود. الیکا خفه شو. آره

دیگه دیوونه هم که هستم.

از ماشین پیاده شدیم و در میانِ هلهله ی جمع به داخل رفتیم هر لحظه از خودم بیشتر متنفر میشدم داشتم زندگیم و میباختم اما همینه که

هست. باید تا آخرش برم دیگه هیچ راهِ برگشتی نیست. دیدم دارم با یه مردی دست تو دست میرم که هیچ شناختی ازش ندارم تنها چیزی

که میدونم اینه. من یه مالم که اون من و خریده.

سفره ی عقد و که دیم سست تر شدم اما نه هنوز نه یعنی هیچ وقت نه. نمیخوام ازحرفم برگردم نه الان نه هیچ وقتِ دیگه پایِ سفره ی

عقد نشستم همراه با اون آخوندی که اونجا بود وکالت و ازم خواست چی کار کردم؟ چی کار می کردم؟ : با اجازه ی… با اجازه ی

خودم بله.

صدای هلهله بیشتر شد و من سعی کردم به خودم بقبولونم که تموم شه آره دیگه من زنِ صداقت شدم.

با نفرت احساس کردم که صداقت دستم و گرفت. وای خدا چی کار کردم؟ یعنی من الان زنِ این عوضی بودم؟ چرا اینکار و کردی الی؟


romangram.com | @romangram_com