#خانم_کوچیک_پارت_81

دیگه حتی خسته شدم از اینکه خودم و سرزنش کنم. لعیا اومد جلو و کمک کرد تا زیپِ لباس رو بالا بکشم. با کشیده شدنش تا ته نفسِ

عمیقی کشددم اوف چه ناراحت بود این لباس؟

کفش های پاشنه بلند و که رو به روم دیدم سرم گیج رفت یا پیغمبر من این و باید میپوشیدم؟ آخه من و چه به پاشنه بلند؟

با پوفی خم شدم تا اونارو به پام کنم بالاخره عملیات با موفقیت انجام شد. برای اطمینان پامو با احتیاط به زمین گذاشتم و دستم و از شونه

ی لعیا برداشتم و تازه جرات کردم به خودم تو آیینه نگاه کنم. نه بابا؟ این دیگه کی بود؟ موهامو باز گذاشته بودند و نیمیشو شینیون کرده

بودند با آرایشی که من تاحالا تو عروسا ندیده بودم بیشتر شبیهِ گریم بود تا آرایش.

لباسِ عروسم دکلته بود دیگه چیزی ازش به ذهنم نمیرسید در حالِ حاضر همون دکلته بودنش رفته بود تو چشمم. به اینکه بالاخره گدا

شاهزاده شده. دیگه الی ای وجود نداشت. مقابلم الیکا بود نه هیچ کسِ دیگه.

کسی که میدیدم اسمش اونقدر ارزش داشت که کوچیکش نکنن آره رو به روم الی نبود نه دیگه. رو به روم الیکا فرهمند بود. کسی که پدر

و مادرش رو ندیده بود. نه اینکه یتیم باشه. فقط فراموش شده بود.

صدای لعیا در اومد: خب بابا سیر نشدی؟

با حرص صورتم و از آیینه برگردوندم نه انگار این نمیخواست اینجا هم بیخیالِ من بشه. با دستهام دامنِ لباسم و بالا گرفتم و با لعیا به

سمتِ در رفتیم. خیلی اروپایی داشتم میرفتم که صدایِ لعیا رفت هوا: کجـــــــــــــــــــــــ ـــا؟؟؟

با خنگیِ تمام نگاهی بهش کردم قدمهاشو تند کرد و اومد جلوم شالی سفید رنگ و انداخت رو شونم: خانوم حواست باشه لس آنجلس که نیست

با آبرو داریم.

خوب شد یادآوری کرد وگرنه من فکر می کردم پاریسم. یکی نیست بگه شما اگه آبرو داشتین که جلو باباتو میگرفتین که چهار تا چهار تا


romangram.com | @romangram_com