#خانم_کوچیک_پارت_80
اول خودش پیاد شد منم پشت بندش از ماشینِ شاسی بلندش پیاده شدم. هر چی قضیه جدی تر میشد من بیشتر میفهمیدم چه غلطی کردم اما
چه کنم که حرفی که میزدم پیشِ خودِ لعنتیم یکی بود.
با خودم میگفتم حالا که همه جوره بدبخت شدم بذار تو اینم بدبخت شم که دیگه کلکسیونام تکمیل باشه. به خدا به جایی رسیدم که دیگه مغزم
نمیکشه لعنتی.
رفتیم با هم توی آرایشگاه یه آرایشگاه بزرگ بود که پر از این زنهای آرایشگر بود. دخترِ صداقت بهم نگاهی انداخت و گفت: ببین من میرم
با اینا حرف بزنم فقط کارم داشتی برنگردی بگی دخترما آبرو منو نبری.
_اسمتو نمیدونم یا باید بگم صداقت یا دخترم یا کلا اسم واست بذارم کدوم.
پوفی کرد و گفت: اسممو میگم اسمم لعیاس.
_با اینکه تو گزینه هم نبود اما باشه قبول.
چشماشو گردوند و رفت که با اونا حرف بزنه منم عینِ این بچه های دو ساله نشست رو صندلی و شروع کردم به آنالیز کردنِ همه جا.
آنالیز کردنم با دیدنِ هیکلِ لعیا مقابلم نصفه کاره موند یا قمر از نزدیک دو برابرِ من بودا تازه انقدرم چوسان فیسانش زیاد بود.
با دیدنش از جام بلند شدم چشمامو تو حدقه چرخوندم زنیکه نچسب. جلو تر از اون از آرایشگاه زدم بیرون اصلا نپرسیدم چی شد؟ چی
گفتن فقط دلم میخواست برم.
دیگه کم کم داشتم به عقلِ ناقصِ خودم شک می کردم. چه قدر گذشت؟ نمیدونم اما روزِ عقد بود جمعه داشتن من و آذین بندی میکردن توی
آرایشگاه. روزهام چی شد؟ هیچی همشون پوچ شدن رفتن. خودم کردم تصمیمای ناگهانیِ خودم باعثشه به هیچ کس شکایتی ندارم. این منم
در لباسِ سپیدِ عروسی در سیاه ترین بختِ زمونه.
romangram.com | @romangram_com