#خانم_کوچیک_پارت_79

این نتیجه نمیرسید.

یه ساعت صدای در اومد تندی رفتم و لباسم و پوشیدم تا اومدم برم در و باز کنم صدای غر غرای یه زن و شنیدم:اه مرتیکه بیشعور فکرِ

آبرو مارو نکرد اومد از اینجا دختر بگیره.

تندی در و باز کردم تا دیگه بیشتر از این زر زر نکنه یا قمرِ بنی هاشم این دخترشه؟ اینکه دو برابرِ من سن داره. پس اون چند سالش

بود؟ احتمالا دو سال از ماموت بزرگتر بود. زن با خشم به سمتم گفت: الی تویی؟

به سردی گفتم: بله خودمم.

با پوزخند گفت: خوشبختم مادرِ جدید من دخترتم.

خودمم خندم گرفت اما خودم و نباختم: خوبه پس یاد بگیر به مادرت احترام بذاری دخترم.

زنیکه هاج و واج خیره شد به من منم با اعتمادِ به نفسِ کامل با لباسای نویی که دیروز خریده بودم قدم به کوچه گذاشتم و رفتم سمتِ

ماشینِ اون زن خدا رو شکر درش باز بود و ضایع نشدم همین که نشستم تو ماشین اونم اومد.

توی ماشین که نشست پرسیدم: کجا قراره بریم؟

استارت و زد و گفت باید ببرمت وقت بگیری برای آرایشگاه مامانِ عزیزم.

_باشه دخترم پس منتظر میمونم دیگه.

نگاهی بهم کرد و خندید و گفت: نه خوشم اومد خوب کسی هستی اگه کسی بتونه این پیرِ مردِ هوس باز و رام کنه خودتی.

ایی چندشم شد من باید اینا رو که این میگفت رام میکردم؟ من غلط کرده باشم.

خیلی زود از اون منطقه خارج شدیم حدودا بعدِ یه نیم ساعتم ماشین و نگه داشت جلوی یه آرایشگاهِ زنانه.


romangram.com | @romangram_com