#خانم_کوچیک_پارت_77

از خونه نور می اومد. نشون می داد که هنوز بی پدرا بیدارن. مونده بودم تو دو راهی که الان بخوابم، یا نه، یه چی کوفت کنم؟ خدایی

انتخابِ سختی بود، اما چاره ای دیگه ای وجود نداشت. به دلیلِ نزدیکیه بیش از حدی که با گیگیلی داشتم ترجیح دادم الان بکپم. جهنمِ معده

ای که از شدتِ گشنگی داشت می سوخت.

تو خونه که رفتم، بدونِ اینکه به اعضای نا محترم سلام کنم مانتو و شالم و در آوردم و پرت کردم گوشه ای. یه بالشت و پتو برداشتم و

رفتم کنج قسمتِ اتاقم و با کشیدنِ پتو رو سرم، خودم و زدم به خواب، اما تازه که وقت کرده بودم به خودم فکر کنم، داشتم دیوونه می

شدم. خاطره ی اون شبِ لعنتی، خاطره ی اون دو سه روز با فرهود. خاطره یک ماهِ اخیر با فرانک. همه اش تو کمتر از یه هفته

خراب شده بود. همه ی امیدی که داشتم.

حالا باید چی کار می کردم؟ جوابش روشن بود! اما جرئت ش روشن نبود؟ چی کار می کردم؟ مثلِ همیشه تن می دادم به سرنوشت و

آخرش هم بدبخت می شدم؟ کم با من بازی کرده بود این سرنوشت لعنتی؟ بهتر بود بهش فکر نکنم، اما مگه می شد؟ بالاخره آیندم بود!

آینده ای که الان شده بود اسباب بازی تو مشتِ یه سری آدم بیکار و بی عار.

خواب بدجوری وسوسه می کرد که به سمتش برم، اما … اما خیلی چیزا بود که مانع می شد و طلایه دارِ همشون فکرِ دیدن امروز فرهود

بود… چرا تو مزون بود؟ نکنه؟ نکنه اونم داره ازدواج می کنه؟

خب بکنه! به من چه؟ اما اگه واقعا داره ازدواج می کنه دختره می دونه اون دزده؟ پتو رو بیشتر کشیدم رو سرم و چشمام و فشار دادم.

بهتره الان فقط بخوابم تا بیشتر از این فکر و خیال دیوونه م نکنه. اه فرهودِ لعنتی دست از سرم بردار! چرا ولم نمی کنی؟

با صدای بلند گفتم: اهـــــــــــــ … پتو رو از روم زدم کنار تمامِ اهلِ منزل با چشمهایی درشت شده زل زده بودن بهم. با پرخاش گفتم:

چیه دیوونه ندیدی؟


romangram.com | @romangram_com