#خانم_کوچیک_پارت_75
با این یارو ببینه؟ چرا باید مهم باشه؟ اما مهمه این و که به خودم نمیتونم دروغ بگم.
ای بمیر الی وای چی کار کنم وای گوشیش که پیشمه چی؟ صداقتِ گور به گور رفت سمتِ در و خارج شد مرگ یه بار شیونم یه بار.
با قدم های محکم رفتم سمتِ فرهود سرش پایین بود دستم و کردم تو کیفم و گوشی رو برداشتم و آروم گذاشتم رو میز خوبه تکون نخورد.
با عجله از مزون زدم بیرون.
لحظه ی آخری که باید از مزون می زدم بیرون بهش نگاه کردم. چرا به اینجا توجهی نداشت؟ مهم نیست الیِ، لعنتی! بهترِ فقط بری. درِ
روبروم و باز کردم و قدم به خیابون گذاشتم، خیابون تغییری نکرده بود. این فقط من بودم که همیشه تغییر می کردم، همین.
این من بودم که داشتم زندگیم و به خاطرِ یه اشتباه میفروختم چرا باید خیابون تغییر می کرد؟ چیزی که میدونستم این بود این آخرین باری
بود که فرهود و میدیدم، دیگه کسی نبود که بهش کمک کنم و سر به سرش بذارم. باید قبول می کردم که دیگه تو اینجا هیچ دوستی ندارم.
اون از فرانک اینم از فرهود. هه! دقت نکرده بودم. هر دو دوستام اولِ اسمشون شبیهِ هم بودن. به سمتِ ماشینِ صداقتِ بی پدر رفتم و
در و باز کردم. در رو با حرص کوبیدم. داشت با تلفن حرف می زد که با اومدنِ من تلفن و قطع کرد. استارتِ ماشین و زد راه
افتاد. این وسط واسه این که عریضه خالی نباشه من و مخاطب قرار داد: اول باید برات لباس بگیرم. بعدم برت می گردونم خونه.
یعنی این اعلام برنامه هاش من و کشته! صورتم رو به سمت شیشه گردوندم و با غیض شکلک درآوردم. خب برادرِ من، پدرِ من، همین
کار هم نکن که دیگه سنگین تر باشی دیگه، دندون قروچه ای کردم و به انتظارِ برنامه هاش نشستم. فعلا مجبور بودم.بالاخره نوبتِ من هم
می شد، وقتی نوبتِ من بشه اونه که باید خفه شه نه من…
توی پاساژ ها گشتیم و گشتیم بدونِ اینکه من یه کلام حرف بزنم. تمامش به انتخابِ آقا بود. همین. انگار نه انگار من آدمم. ساعتِ نه
بود که از آخرین پاساژ اومدیم بیرون. خیلی خسته شده بودم. لعنتی! فقط راه رفته بودم. هیچ کارِ مفیدی نکرده بودم. حالا نیست من کار
romangram.com | @romangram_com