#خانم_کوچیک_پارت_74
_میدونم اما واسه من مهم خودشه نه هیچ چیزی دیگه.
لبخندی زد: باشه عزیزم این و بپوش ببینم برات خوبه یا نه.
یه لباس داد بهم که کلا فقط تور بود ای جان چه خوشگل رفتم تو اتاق پرو با هزار بدبختی بلاخره پوشیدمش. نگاه کردم تو آیینه ای جان
این حوری بهشتی کی بود چی میخواست؟ جلو خندم و گرفتم خوب بود یعنی در اصل مهم نبود چطوری بود واسه یه شب قرار بود بپوشمش
دیگه بیشتر از اون که نبود.
آروم سرم و از اتاقک بردم بیرون: من همین و میخوام.
لبخندی زد و گفت: چه عجب برعکسِ زنهای قبلیش سریع انتخاب کردی.
بله زنهای قبلی یکی نه دو تا نه چند تا بودن مگه؟
با اجبار لبخندی زدم گفتم: از این خوشم اومد.
صاحبِ مزون: به سلامتی.
دوباره برگشتم تو همون اتاقک و لباسای خودم و پوشیدم ولی خدایی راحت شدم چی بود وای فکر کن من مجبور باشم یه شبِ تمام اینا تنم
باشه.
لباسام و که پوشیدم از در رفتم بیرون یه نگاه کردم یارو نیومده بود بالا یحتمل همون پایین تمرگیده بود یه پوفی کشیدم و رفتم سمتِ پله ها
به پایین که رسیدم دیدم داره لباس و میگیره و پولشو پرداخت میکنه تو همین حینِ سیگاری هم دود میکنه. اه نگاه کنا نمیگه منم دلم سیگار
بخواد بی شخصیت.
دومین پله رو گذاشته نذاشت خودم و مخفی کردم یا ابولفضل این اینجا چی می خواد؟ فرهودِ لعنتی نکنه من و تعقیب کردی؟ وای اگه من و
romangram.com | @romangram_com