#خانم_کوچیک_پارت_73
بله میگم چرا ایشون هر چی بود و نبود و گفتا نگو کلا فازشون اینه صداقت تشریف دارن ایشون.
صداقتِ خر من و کشید جلو گفت: لباس عروس واسه این میخوام دیگه به سلیقه ی خودتون ببینید چی بهش میاد.
زن گل از گلش شکفت: ا به سلامتی عروستونه؟
صداقت با غرور یه نگاه به من کرد و گفت: نه همسرِ آیندمه.
زن وا رفت آروم سمتِ من گفت: بیا عزیزم.
پشتِ سرش قدمامو تند تر کردم یه کم که رفتیم جلو احساس کردم داره حرف میزنه بر حسبِ فضولیِ همیشگی گوشامو تیز کردم: مرتیکه
بولهوس نمیگه این بچس همسنِ نوته کثافت.
طبقه ی بالا که رفتیم تازه فهمیدم من هیچی از دنیا نمیدونم این لباس عروسا فوقالعاده بودن همشون حتی تو خوابم نمیدیدم که واسه عروسیم
یه همچین چیزی و بپوشم فکر می کردم مثلِ همه ی عروسایی که دیده بودم مجبور بودم یه لباسِ سفیدِ آستین بلند بپوشم، بیشتر شبیهِ لباسِ
دکترا بود تا لباس عروس یعنی اگه اون دو سه تا نگینم نداشت که من اینجوری فکر می کردم.
زن من و کشید جلو در حالی که لباس عروسا رو جلوم میگرفت گفت: تو چطور حاضر شدی زنِ این عوضی شی؟
ای لعنت به شیطون که باعث میشه من از این کارا کنم قیافه ی مظلومی به خودم گرفتم: آخه من دوسشون دارم.
سعی کردم از این فکر که دارم بالا میارم جلوگیری کنم. صداشو آورد پایین: کاری کرده باهات؟
با همون لحن گفتم: نه خانوم آقا صداقت از یه گلم پاک تره.
نکن این کارارو الی به فکرِ اون نیستی که مشکلاتِ مزاجی پیدا کنه به فکرِ خودت باش آخه اینم کرمِ به جونِ تو افتاده؟ خودم و کنترل
کردم بلکه سوتی ندم: عزیزم اما آخه خیلی بزرگتره که.
romangram.com | @romangram_com