#خانم_کوچیک_پارت_72

شهربانو: پاشو پاشو نامزدت اومده با هم برین دنبالِ لباس عروس.

من غلط کرده باشم که نامزدِ کسی باشم اونم اون پیرِ فرتوت که اگهه دماغشو بگیری جون از هزار جاش میزنه بیرون… والا.

اما حیف که دهنم فعلا بسته بود که از این زرا نزنم… دو دیقه بعد جلو در بودم و به اون یارو که جلو در وایساده بود نگاه می کردم

خدایا من حتی اسمِ اینم نمیدونم خدا کنه سوتی ندم.

رفتم کنارِ ماشین. بیشخصیت تا من و دید زرت نشست جا راننده نکرد واسم در و باز کنه. وایسا فعلا دورِ توئه خوب بچرخون چون به

موقعش بد حالتو می گیرم رفتم رو صندلی شاگرد جا خوش کردم و سلام دادم. خیلی آروم سلاممو جواب داد مرتیکه نسناس.

بدونِ اینکه نظرِ من و بپرسه ماشین و به سمتِ خیابون هدایت کرد که مثلا بره مزونِ لباس عروس، یه نیم ساعت بعد بدونِ اینکه حرفی

بزنه جلو یه مزونِ لباس عروس نگه داشت. یه مزونِ لباس عروسِ بزرگ که از همینجا لباس عروساش من و محوِ خودش کرده بود. یا

خدا یعنی قرار بود من یکی از اینا رو بپوشم؟ همونجور که زل زده بودم به ساختمانِ مزون از ماشین پیاده شدم. اونم پشت بندِ من از

ماشین پیاده شد و دزدگیرش رو زد.

وایسادم کنارِ پیاده رو تا بیاد و با هم بریم اما اون بدونِ اینکه به من نگاه کنه از من گذشت و واردِ مزون شد بدجور اعصابم ریخت به

هم اصلا من اگه حالِ این لعنتی رو نگیرم الی نیستم. با حرص پامو رو سنگفرشِ پیاده رو کوبیدم و واردِ مزون شدم.

همین که رفتم تو مزون سرم به گردش افتاد اون لباسا هیچ کدوم و تو عروسیایی که رفته بودم تا حالا ندیده بود. وای یکی از یکی خوشگل

تر خدایا بگیر من و نفسم و فوت کردم بیرون نباید میذاشتم فکر کنه که من ندید بدیدم اما خب چی کار کنم؟ بودم دیگه به خودم که

نمیتونستم دروغ بگم.

سعی کردم بیشتر از این تابلو بازی در نیارم پشتِ سرش را ه افتادم که یه خانوم تا دیدش اومد جلو: به سلام آقای صداقت.


romangram.com | @romangram_com