#خانم_کوچیک_پارت_71

بعد از اینکه بالاخره از نگاه کردن بهم خسته شدو چایی رو برداشت رفتم و بقیه چاییهارو به بقیه تعارف کردم بعدم تمرگیدم کنارِ شهربانو

اونا هم مشغولِ صحبت شدن.

اون یارو که حتی اسمشم نمیدونستم شروع کرد به حرف زدن: غرض از مزاحمت اومدم که دختر خانومتونو خواستگاری کنم.

میدونستم این حرفا چزته اون قبلا من و خواتگاری کرده اینا رم میگن که یه وقت ریا نشه. دندونامو به هم ساییدم که این دروغا رو که

قرارِ بگه هضم کنم خدا رو شکر بیشتر دروغش طول نکشید و یه راست رفت رو اصلِ مطلب: خب من میخوام که مراسم و آخرِ همین

هفته برگذار کنیم اونم خونه ی من، خوش ندارم فامیلام بیان تو یه همچین جایی بعد با دیدِ تحقیر تمومِ خونه رو از نظر گذروند.

درسته از این خونه و افرادِ داخلش بدم میومد اما این دلیل نمیشد که هر کسی ازش بد بگه اونم یه بی سر و پایی مثلِ این اما چه کنم که

فعلا باید خفه خون میگرفتم خیلی راحت از جاش بلند شد و در حالی که به سمتِ در می رفت گفت: فردا هم میام دنبالِ الی که بریم و

لباس عروس بخره. پولی هم که قراره بهت بدم منوچهر میمونه بعد از عقد.

خدایا این دیگه چه قدر عوضیه حداق جلو خودم نمیگفتی که میخوای به جام پول بچپونی تو حلقِ اینا دیگه. با رفتنش همه جا رو سکوت

گرفت در حالی که دستامو مشت کرده بودم گفتم: خوبه حداقل از بغلِ این سرِ راهی پول گیرتون میاد.

شهربانو در صددِ توضیح بر اومد: مگه فقط پول تو جیبِ ما میره خودت فکر کن بعدِ این همه دزدی بالاخره یه زندگیه خوب پیدا میکنی.

پوفی کشیدم و گفتم: باشه بابا تو راست میگی.

******

ساعت نهِ صبح بود که از تکونهایی که داده میشدم بیدار شدم کلافه نشستم تو جام: اهــــ اگه گذاشتی خبرِ مرگم بخوابم؟ بابا مگه تو مرض

داری؟ هر دفعه یه کرم باید بریزی خب بذار بکپم دیگه.


romangram.com | @romangram_com