#خانم_کوچیک_پارت_70

شاید سر جمع نیم ساعتم طول نکشید تمیز کردنِ اتاق دوازده متر اتاق دیگه از این حرفا نداشت که با تموم شدنِ جارو صدای درِ حیاط بلند

شد و فری هم اومد. سرم و از در کردم بیرون و رو به شهربانو گفتم: شری ما اینجا رو تمیز کردیم حیاط دستِ خودتو ماچ میکنه.

یه نگاه به ساعت کردم ۴ بود دیگه کم کم باید واسه انداختنِ خودم اقدام می کردم، لباسام و پوشیدم و نشستم به انتظارِ میمون نه ببخشید

مهمون… انتظارم زیاد طول نکشید ساعت یک ربع به پنج بود که زنگ مثلِ ناقوسِ کلیسا به صدا در اومد. نفسِ عمیقی کشیدم و شال و

انداختم رو سرم با اشاره ی شهربانو رفتم تو آشپزخونه و فقط صداشونو میشنیدم. دست و پام شروع کرد به لرزیدن پایِ عمل که رسیده بود

ناجور زرد کرده بودم تازه می گفتم اگه این یارو بفهمه بزنه من و بکشه که بدبختم خب. اما بعد با خودم میگفتم خفه الی که خودت

خواستی الانم که پای عمل رسیده حوصله زر زراتو ندارم دیگه.

بالاخره صدای نحسِ شهربانو اومد که واسه اونا چایی ببرم. دستامو مشت کردم و چایی که از قبل آماده شده بود و ریختم تو لیوان به تعداد

گذاشتم تو سینی. با نفسِ عمیقی گرفتمش تو دستام. خاک تو سرت الی اگه دستت بلرزه اگه بلرزه خودم حالیت میکنم مگه تو دختر سوسولی

یا این یارو براد پیته؟

از پله های زیر زمین یواش رفتم بالا به حیاط که رسیدم تازه دقت کردم دمِ شهربانو گرم از همیشه تمیز تر شده بود، بیخیالِ این فکرا شدم

و پشتِ در اتاق وایسادم و آروم در زدم موشی تندی در و باز کرد منم با یه قیافه ی مثلا محجوب رفتم تو، همون یارو دیروزیه بود پیرِ

مردِ کچل یکی نیست بگه تو رو چه به زن گرفتن؟ و یا بهتر بگم بدبخت کردنِ دخترای دیگه حیفِ که الان فررشته نجاتم به حساب میومد و

گرنه یه کاری می کردم از به دنیا اومدنِ خودشم پشیمون شه.

آروم دولا شدم و چایی رو گرفتم جلو روش با نگاهی خریدانه که سر تا پامو برانداز می کرد چایی رو برداشت. آخ که اگه بر می

گردوندم روش چه حالی می کردم بعدم عینِ این فیلما می گفتم اوا حول شده بودم.


romangram.com | @romangram_com