#خانم_کوچیک_پارت_69

آبروش کیف می کنه؟

اما من از هر چیزی که این جماعتِ لاشخور و کفری کنه خوشم میاد یارو هم بعدِ کلی خلاف و کثافت کاری و اعتیاد میره سراغِ دخترایی

که مثلا آفتاب مهتاب ندیده باشدشون اما نمیدونه این بار نارو خورده. عب نداره این همه دنیا به ما نارو زد یه بارم ما به این آقا نارو

میزنیم.

با دستم سنگِ روی پله ها رو نوازش کردم و از جام بلند شدم باید تا میشد قبل از این عقدِ کزایی دلربایی می کردم و طرف و خر می

کردم. به سمتِ خونه رفتم و بی توجه به جماعتِ شل و ول رفتم سراغِ کمد تا کمر فرو رفتم تو کمد پیِ چیزی که به دردم بخوره.

بالاخره یکی از لباس پلوخوری مشترکمون و پیدا کردم تا درش آوردم شهربانو از دور گفت: خوب کردی این بهت میاد خوشگلتر میشی.

یه نگاه بهش کردم یا خدا من کی از نظرِ این خوشگل بودم که حالا خوشگل تر شده باشم؟

از تو کولم پول کشیدم بیرون و گرفتم طرفِ فری: هو لاشخور پاشو گورتو جمع کن و برو میوه و شیرینی بخر.

یه نگاه کرد بهم و تا اومد جواب بده منوچهر توپید بهش: ببین خواهرت چی میگه بدو انجام بده دیگه.

یکی از مزیتهای این ازدواجِ تقلبی این بود که بدجور عزیز شده بودم حداقل واسه چند روز عقده ی این چند سال میخوابید.

فری از جاش پرید و پول و از دستم گرفت در حالی که غر غر می کرد از در رفت بیرون. اومدم به موشی بگم که اتاق و جمع و

جور کنه اما دلم نیومد : موشی کمک می کنی این آشفته بازار و تمیز کنیم؟

با خنده از جاش پرید: چرا که نه؟

بهش لبخندی زدم و شروع کردم به تمیز کردن اولش منوچهر و شهربانو رو انداختم بیرون بعدم به بقیه کارا رسیدم بالاخره قرار بود شوهر

بعد از این گورش و گم کنه بیاد اینجا دیگه.


romangram.com | @romangram_com