#خانم_کوچیک_پارت_68
شایدم حق با اون بوده شاید مجازاتِ من واسه کارای پدر و مادرم بوده. شاید اونا کاری کردن و الان من دارم مجازات میبینم.»
دستم رفت تو پیرهنم و بسته ی سیگار و بیرون کشیدم تقریبا دو روز بود که سیگار نکشیده بودم الان که یادم اومده بود کلافه شده بودم.
فندکِ ارزون قیمتم و در آوردم و با یک فشار روش سیگارمو و روشن کردم، یه پکِ عمیق کشیدم و به ذهنم اجازه دادم بره جلوتر به
روزهای دیگه ای که تو این خونه داشتم فکر کنه. به اون موقع که واسه فری موتور خریده بودن و من با تمومِ دختر بودنم حسرتِ اونو
می خوردم همش با خودم میگفتم که منم پولام و جمع می کنم و یه موتور می خرم اما خب این حرفا فقط حرفه چیزِ بیشتری نیست.
یه پکِ محکم کشیدم و در حالی که به دودش که از دهنم بیرون میزد نگاه می کردم به جلوتر رفتم چند روز پیش. چند روزی که انگار
ازش صد سال می گذره.
اون روز که کیفِ فرهود و اینجا وارسی کردم تا الان تنها ۳ روز گذشته اما یه چیزی که تغییر کرده از سه روز خیلی بیشتره. چه قدر
فاصله ی بینِ اتفاقا کوتاهه الان من قرارِ ازدواج کنم با مردی که تنها یه بار دیدمش یه مردی که از منوچهر هم بزرگ تره. به نظرِ خودم
تنها راهه با اینکه اشتباه باشه فعلا همین یه راه رو دارم فرقی هم نمی کنه که باهاش بدبخت تر می شم یا خوشبخت تر. حیف همین
دیروز بود که فکر کردم یه تکیه گاه پیدا کردما… اما چه زود پل های پشتِ سرم و با دستای خودم زدم و لهش کردم.
صدای شهربانو اومد که باعث شد به عقب نگاه کنم: باز تو این و گرفتی دستت؟ شاید شوهرت خوشش نیادا.
یه پوزخندی زدم و گفتم: کارتو بگو.
شهربانو در حالی که سرشو تکون میداد گفت:امشب خواستگارت میاد که با هم حرف بزنید. تا وقتِ عروسی رو مشخص کنه.
خدایا خوبه میاد حرف بزنیم و گرنه تلفنی قرار مدار میذاشت منم دو روز دیگه میشوندن پا سفره عقد. نمیدونم شاید از این مسئله ضربه ی
بدی خورده باشم اما یه جورایی تهه قلبم از این انتقامی که گرفته میشه هم خوشم میاد. میدونم شاید دیوونه شده باشم کی از ریخته شدنِ
romangram.com | @romangram_com