#خانم_کوچیک_پارت_67
فرهمند فامیلیِ خودم بود، نه فامیلی ای که از منوچهر به عاریه گرفته باشم وقتی که من و از پرورشگاه گرفتن این شناسنامه هم داده بودن
دستشون اسمم و از همونجا فهمیده بودن. اسمِ ننه ام توش بود اما بابام توش نبود.
خانوم حمیدی در حالی که اخماشو کرده بود تو هم گفت: فرهمند بلند شو و این درس و برا من و کلاس توضیح بده. کفری شدم آخه
نامسلمون تو خودت الان هزار بار اینا رو خوندی که بلدی اینم حرفه تو میزنی؟
نفسم و فوت کردم بیرون و تلاش کردم که فکر کنم با چی بگم تازه فهمیدم بهترین کار اینه که واقعیت و بگم.
دستم و گذاشتم رو میز و گفتم:گوش نکردم خانوم.
اخماش به وضوح بیشتر رفت تو هم: من این همه حرف بزنم بعد بگی که گوش کردی یا نه؟ واسه چی حواست به درس نیست؟
با پرویی تمام زل زدم بهش: چون به این حرفا که میگی اعتقاد ندارم.
خانومِ حمیدی: یعنی تا الان یه کافر و کنارِ خودمون داشتیم؟
_چون حرفای تو و امثالِ تو رو گوش نمیدم شدم کافر؟
خانوم حمیدی: امثالِ منو ما مسلمونیم پس معلومه تو کافری دیگه.
نقطه ی تحملم به جوش رسید: تو و امثالِ تو مسلمون نیستید که فقط کافرایی هستین که ادعای مسلمونی دارین.
خانومِ حمیدی: پس حتما تو که به اسلام اعتقاد نداری مومنِ بالفطره ای؟
_من نگفتم به اسلام اعتقاد ندارم فقط به اینا اعتقاد ندارم مگه نمیگی که اونایی که خطا کارن مجازات میشن؟ پس من چی؟ منی که از بچگی
دارم مجازات میشم خطام چیه؟ بی پدری بی مادری؟ اگه خطا هام اینه که خیلی شماها از منم بی پدر مادر ترین که.
دیگه دستِ خودم نبود فقط چرت و پرت میگفتم البته بگذریم که واسه همین کارم تا یه ماه پشتِ درِ دفتر آب خنک می خوردم. گاهی میگم
romangram.com | @romangram_com