#خانم_کوچیک_پارت_66

انگار که اونا شاهزاده بودن و من گدا… گاهی وقتا فکر می کنم اگه یه زمانی حرفامو به کسی بگم حرفم و باور می کنن؟ یا نه میگن دختر

برو جنی شدی رفت.

هشت سالم که شد فرستادنم گدایی فال می فروختم. گاهی هم آدامسم میبردم. هیچ وقت نگاهِ ترحم آمیزِ مردم از یادم نمیره. همه واسم دل

می سوزوندن گاهی صداشون و میشنیدم که با چه سوزی واسم دلسوزی می کردند اما همونا تا میگفتم ازم فال یا آدامس بخرین جوری نگاهم

میکردند که انگار قتل کردم، چه مادرایی که نامادری کردن در حقم وقتی میرفتم تا با بچشون حرف بزنم دستشو به شدت میکشیدن که یه وقت

دهنش به صحبت با من آلوده نشه.

اینا رو که دیدم طاقت نیوردم ده سالم بود که گفتم دیگه نمیرم می ترسیدم… می ترسیدم که مسخره ام کنن میترسیدم یه وقت هم کلاسیام من

و ببینن. خب بچه بودم و هزار تا فکر. منوچهر شروع کرد یادم دادن اینکه چه طوری جیبِ مردم و خالی کنم بدونِ اینکه چیزی بفروشم.

به ماه نرسید که تو این کار خبره شدم. آخه کی به یه بچه ی ده ساله شک می کرد؟

به اندازه ی موهای سرم از دستِ پلیس فرار کردم… بازم میرم به جلوتر به زمانی که بزرگ تر شدم. به دعوایی که تو مدرسه با معلمِ

دینیم کردم نمیدونم چرا اما تو این خاطره فرو میرم. لحظه به لحظه بیشتر یادم میاد.

«سرِ کلاس دین و زندگی نشسته بودم، فارغ از درس و داشتم به این فکر می کردم که چه طوری و کجا این بار جیبِ مردم و بذارم.

خداییش هر جا دزدی می کردم تو مدرسه این کار و نمیکردم مگه قرار بود اینجا هم آبروم بره؟

صدای تق تق کفشهای کسی تو فضای کوچیکِ کلاس پیچید بی اختیار سرمو گرفتم بالا و به هیبتِ معلم که بالا سرم ایستاده بود خیره شدم با

اون صدای تیزش بهم توپید: فرهمند حواست کجاست؟

آب دهنمو قورت دادم و به سختی گفتم: همینجا.


romangram.com | @romangram_com