#خانم_کوچیک_پارت_65

نمیتونم فقط میگم

خدایا دوستت دارم.

زیر لب بارها تکرار کردم: خدایا دوستت دارم.

آره من دوستش داشتم و بهش اطمینان داشتم همیشه هوامو داشته این بارم خودش به دادم میرسه.

رفته بودم تو حسِ آهنگ و اشک تو چشمام جمع شده بود نزدیک بود گریه ام بگیره که رفت آهنگ بعد، خدا به خیر کنه این دیگه چیه

علیشمس و ساسی دیگه کین؟ زرتی ضبط و خاموش کردم و گذاشتمش کنار پس بگو چرا مخِ این فری انقدر خراب شده بود از همین

خزعولات گوش میداده دیگه.

نگاهمو دوختم به حوضِ وسطِ حیاط بعدم سیرِ نگاهم و عوض کردم به اطراف نگاه کردم یه باغچه ی کوچیک که کنارِ در بود و یه درختِ

مو از دیوارش پیچیده بود و بالا رفته بود. الان که قرار بود ترکش کنم تازه به این فکر افتاده بودم که اینجا چه قدر خاطره دارم. تک

تک لحظه های زندگیم مثلِ چی از جلو چشمام میگذشت.

چه قدر زود همه چی گذشته بود، از یه عمر زندگی الان فقط خاطره هاشو دارم همین. وقتی فهمیدم یتیمم درست رو همین پله ها نشسته

بودم اما اون موقع فرق داشت. اون موقع من یه کودکِ ناتوان بودم که نمیتونستم ضربه های زندگی و درک کنم. الانم همونم الانم نمیتونم

ضربه های زندگی رو درک کنم اما … الان یاد گرفتم که هر ضربه ای که میخورم یه ضربه هم میزنم. شاید اون قدر که من دردم میاد

اون دردش نیاد. اما این و میدونم که یه کم از دردهای من کم میشه.

بازم زندگی از جلو چشمم میگذره تا ۸ سالگی شاد بودم یه دختری که فکر می کرد همه چی داره اما خیلی دیر نشده بود که زمزمه ها

شروع شد یتیم یتیم گفتنا آغاز شد. حتی به موشیِ سه ساله هم یاد داده بودن به من بگه سرِ راهی.


romangram.com | @romangram_com