#خانم_کوچیک_پارت_61
کیسه بندازه تو حوض همه ش ول شد و ریخت تو آب و آبها پاشیدن به سر و صورتِ شهربانو نا خودآگاه بعدِ اون همه قصه با دیدنِ این
قضیه خندم گرفت اما تا خندیدم با نعره ی شهربانو خفه شدم: معلوم هست کدوم گوری بودی پتیاره؟
سعی کردم که غصم تو صورتم مشخص نشه: خونه ی فرانک بودم.
شهربانو: اونجا چه غلطی می کردی؟
یه نفسِ عمیق کشیدم و گفتم: داشتم فکر می کردم.
شهربانو: اوهو مگه تو بلدی فکر کنی غلطا زیادی.
بی توجه بهش رومو کردم سمته پله ها و در حالی که می رفتم گفتم: فکرام و کردم دیگه زیادی مزاحمتون شدم اگه خواستگاری هست سنِ
خودتون حتی ردم کنید برم.
نمیدیدم اما احساس می کردم گل از گلش شکفته کم چیزی نبود داشت از یه بچه سرِ راهی خلاص میشد.
صداش به گوشم خورد: تو الان داری راست میگی دیگه؟
نفسِ عمیقی کشیدم دیگه چیزی واسه باختن نداشتم که نگرانِ از دست دادنش باشم، یه کم دمِ خونه معطل کردم و عاقبت گفتم:آره مطمئنم زنگ
بزن به هر کور و کچلی که می خوای بگو بیان من و از ورِ دلت وردارن ببرن.
با گفتنِ این حرف در و باز کردم و رفتم تو منوچهر یه جا تمرگیده بود فری هم مثلِ همیشه داشت به برنامه های چرتِ تلویزیون مثلِ
احمقها می خندید. منوچهر با دیدنِ من سیخ نشست تو جاش هر لحظه امکانِ براق شدنش به سمتم بود یه نفسِ عمیق کشیدم که باعث شد از
بوی گندِ تریاک به سرفه بیفتم.
فکر کنم یه عمر عادت کردنم با یه شب بیرون از خونه موندن پریده بود یا به قولِ خودم بدجور سوسول شده بودم. تا اومد حرفی چی
romangram.com | @romangram_com