#خانم_کوچیک_پارت_60

باعثش نبودم آبروی ریخته شدم باعثش شد همین.۷

خیلی خستم خیلی اما دیگه از خوابیدن میترسم به خاطرِ دیشبم شده ازش میترسم… راستی الان بهشون بگم کجا بودم؟ میخواستم کجا بمونم قبل

از اون؟

میخواستم برم پیشِ فرانک… خدایا چه قدر دور به نظر میرسه. با اینکه همین دیروز بوده. همه چی توی پرده ی مبهمی از دیروز بود.

عینِ یه خاکستر جلو چشمامو گرفته بود.

یه آه کشیدم که به خاطرِ گریه هام با لرزه همراه بود. نزدیکِ خراسون بودیم توی میدون که نگه داشت در حالی که پیاده می شدم و بیست

تومن و بهش میدادم گفتم: شما من و کجا سوار کردین.

مرده ماشین و روشن کرد و گفت: آریو شهر.

بعد در حالی که دنده رو جا به جا می کرد گفت: خانوم اون پول و بذار جیبت پولِ بدبختیه دیگران از گلو ما پایین نمیره.

بعد رفت و من و مات و مبهوت سرِ جام گذاشت. گر گرفتم از خجالت از شرم از نا امیدی.

تا الان دزد بودم اما الا شدم چی؟ یه فاحشه؟ کسی که خانه های مردم رو خراب میکنه؟

الان من کی بودم چرا این و خودمم نمیدونستم؟

با قدم هایی لرزون به سمتِ تاکسیا رفتم و خودم و رسوندم به خونه درِ حیاط مثلِ همیشه باز بود بی اونکه حواسم به دور و ور باشه

داشتم به سمتِ خونه میرفتم که یکی پرید بغلم با تعجب نگاه کردم موشی بود تا دید حواسم بهشه گفت: خوشحالم که نرفتی میدونستم میدونستم

تو من و تنها نمیذاری اما اونا می گفتن دروغ می گم.

بهش لبخندی زدم و با هم واردِ خونه شدیم، نگاهم به شهربانو افتاد که سرِ حوض افتاد با دیدنِ من میوه ها که سعی داشت یکی یکی از


romangram.com | @romangram_com