#خانم_کوچیک_پارت_59

گوشی رو قطع کردم کاش می شد خودمم از زندگی قطع می کردم.

سرمو از رو دستم بلند کردم و اشکامو با آستینِ مانتوم پاک کردم درِ کولم که باز کردم تازه پولارو توش دیدم. و اونجا بود که عمیقا از

خودم و اون پولا نفرت پیدا کردم. چرا این کار و کرده بودم؟ چرا نباید انقدر حواسم جمع باشه چرا باید تو عالمِ بیهوشی این بلا سرم

بیاد؟

سرجام وایسادم و مانتومو تکوندم فایده نداشت با این پول میرفتم خونه بقیه شم مینداختم تو جوب اما واسه رفتن به خونه به پول احتیاج داشتم

میخواستم برم. میخواستم تمومش کنم آره من زنه اون یارو میشدم اونم وقتی بفهمه اونقدر بی آبرو نیست که آبرو خودم و خودش و ببره که

فقط طلاقم میده همین مگه خودم همین و نمیخوام؟

بازم بغض کردم. چرا سرنوشت آدما رو تا اینجا میکشونه؟

رفتم سمتِ خیابون واسه اولین تاکسیِ زردی که میومد دست بلند کردم و گفتم: دربست. تاکسی زرت نگه داشت با چشمای اشک آلودم خودم و

پرت کردم رو صندلی عقب و گفتم: آقا دربست خراسون.

یه نگاه کرد و گفت: بیست تومن میشه.

با غیض گفتم: به درک که بیست تومن میشه.

یارو یه نگاه کرد و علنا خفه شد و دیگه تو طولِ راه حرف نزد منم داشتم به بدبختیام فکر می کردم و ازدواجی که میخواستم قبولش کنم.

من که همه چیز واسم تموم شده بود چه فرقی داشت که اینجوری بشه یا نه؟

گوشیم دوباره زنگ خورد مثلِ همیشه فرهود بود گوشیمو خاموش کردم و پرتش کردم تهه کیفم دیگه تموم شده بود حتی اگه اون فکر اشتباه بود

الان دیگه قرار بود من ازدواج کنم خوب نبود با هیچ پسری حرف بزنم همون بهتر که فکر کنه من بی معرفتم. آره بی معرفتم اما من


romangram.com | @romangram_com