#خانم_کوچیک_پارت_62
بزنه بهش پریدم: بازم که بوی گندِ اینو راه انداختی؟ میمیری یه کم از این کوفتی نکشی؟ بدبختِ معتاد.
منوچهر سرِ جاش خشک شد حتما فکر می کرد مثلِ همیشه خفه میشم نه دیگه از قدیم گفتن آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد
وجب حالا که قرارِ زندگیم و ببازم بذاره حرفای این چند سال که تو دلم مونده بود و عینِ یه دملِ چرکین هم خودم و اذیت می کرد هم
داشت قلبم و آزار میداد بگم.
تا منوچهر اومد زر زر کنه شهربانو اومد تو اتاق پرید به منوچهر: هو منوچ کی گفته به دخترم حرف بزنی.
یه پوزخند نشست رو لبم از کی تا حالا من شده بودم دخترِ خانوم؟ آهان یادم اومد از وقتی که قبول کرده بودم خودم و بدبخت کنم اما اون
که نمیدونست بنده از قبل خودم و بدبخت کرده بودم الان فقط میخواستم تکمیلش کنم همین.
نفسم و به صورتِ فوت دادم بیرون و به اونم توپیدم: ببند دهنتو من دخترِ کسی نیستم یعنی بودما… از وقتی ننه بابام ولم کردن دیگه دخترِ
کسی نیستم لازم نکرده تو یکی من و دخترِ خودت بدونی.
شهربانو در دم خفه شد همین. انگار همین و لازم داشت تا بفهمه که هر چی هم که من قبول کنم گذشته تغییری نمیکنه گذشته همیشه جزوِ
بدترین کابوسام میمونه. نمی دونم چرا دارم این کار و میکنم شاید اینجوری فقط بیشتر آبرو خودم و ببرم… اما من دارم چی میگم؟ مگه دیگه
آبرویی برام مونده؟ دیگه از بس گریه کردم چشمه ی اشکم خشکیده.
دیگه حتی بیخیالِ آبروم شدم گاهی فکر نکردن به یه مسئله درسته که اونو حل نمی کنه اما حداقل اعصابِ آدم و آروم میکنه. منم تصمیم
گرفتم که دیگه به این لعنتی فکر نکنم.
منوچهر گفت: من میخوام به رفیقم بگم واسه خواستگاری بیاد.
شونه هامو انداختم بالا: به درک بگو بیاد ببینم شما که هیچ غلطی نکردین شاید اون یه گلی به سرِ ما بزنه.
romangram.com | @romangram_com