#خانم_کوچیک_پارت_232



لیلا نگاهی به من که سبدِ سنگین را در دست داشتم انداخت و گفت: باشه بذار بیام کمکت.





طرفِ دیگرِ سبد را گرفت و هر دو به راه افتادیم، اما سبد نیمی از سرعتمان را گرفته بود پسرها به ما نزدیک میشدند و بیچاره ها لحظه

ای هم با ما حرف نمیزدند اما این ماجرا جورِ دیگری به دیدِ عماد و علی نامزدِ لیلا نشست.





هر دو به سرعت جلو آمدند، عماد اهلِ گفتگو بود نه دعوا در عوض علی سرش درد میکرد تا کسانی که حرفِ زور میزدند را سرِ جای

خود بنشونه اون بار هم بی هیچ پرسش و پاسخی به سمتِ یکی از پسرها که به لیلا نزدیک تر بود رفت و بی آنکه مجالی به او بدهد

شروع کرد به کتک زدنش با التماس نگاهی به عماد کردم و گفتم: عماد تورو به خدا کاری کن جلوی علی رو بگیر.





لیلا شوکه شده از این کارِ علی فقط دستش را جلوی صورتش گرفته بود پسرِ دیگر به کمکِ دوستش رفت هر دو جثه ی ریزنقشی داشتند

بهشان میخورد تازه دبیرستان را تموم کرده باشند، حالا پسرها دو نفر شده بودند و این بار علی بود که کتک میخورد لیلا گریه میکرد و به

عماد التماس میکرد تا به علی کمک کند نگاهی به عماد انداختم متقابل به من خیره شد، از دعوا تنفر داشت همیشه عقب نشینی میکرد اما این


romangram.com | @romangram_com