#خانم_کوچیک_پارت_233
بار علی در حالِ کتک خوردن بود نمیشد همینطور دست روی دست گذاشت، به آرامی گفتم: عماد؟
عماد نفسِ عمیقی کشید و به سمتِ پسرِ دوم رفت هیکلِ قوی اش باعث شد تا به راحتی پسرِ دوم را از روی علی کنار بکشد و حالا وقتش
بود تا آن دو را جدا کند اما درست قبل از این اتفاق پسرِ دوم به سرعت از زمین بلند شد و مشتِ محکمی به صورتِ عماد کوفت مشتی
که عماد انتظارش را نداشت، این بار دعوا سخت تر شد دو به دو دعوا میکردند گاهی هم دو تا پسر فحش میدادند. با التماس های من و
لیلا بالاخره دعوا فیصله یافت هر چهار پسر لباس هایشان پاره شده بود و هر چهار نفر اخم روی صورتشان بود لیلا با ناراحتی به علی
گفت: علی چرا اینطور میکنی؟ چرا اصلا بی اینکه حرف بزنی دست به عمل میزنی؟ اینها که کاری نکرده بودند.
پسر ها با حالتی طلبکار در تایید حرفهای لیلا به علی نگاه کردند، علی درست مانندِ همیشه که اشتباه میکرد شرمنده سر به زیر انداخت.
دستِ خودش نبود خوی و ذاتش را با جنگ بسته بودند.
آرام چنگی در موهایش زد و گفت: از دور جورِ دیگری به نظر می آمد.
romangram.com | @romangram_com