#خانم_کوچیک_پارت_231
هنوز هم نیاز به نفس گرفتن داشتم، باز هم همه چیز دورِ سرم میچرخید من باید خودم را به گذشته ها میسپردم گذشته ها از من و من از
گذشته ها بودم گذشته هایی که به این سرعت ازشون گذر کرده بودم چطور از عماد به بهراد رسیده بودم؟
"فلش بک"
به سمتِ لیلا کردم و گفتم: پسرها نیستند که می آیند؟
لیلا مسیرِ نگاهم را گرفت و گفت: فکر نکنم، لباس هاشان که برای بختیار نیست.
سبد را از روی زمین برداشتم و گفتم: پس بهتر از بریم تا به ما نرسیده اند دوست ندارم شر شود.
romangram.com | @romangram_com