#خانم_کوچیک_پارت_230





هنوز هم روی تراس ایستاده بودم ساعت نزدیکه تحویل بود و من هنوز هم قصدِ داخل شدن نداشتم چطور میتوانستم برگردم؟ بهراد مرا تحقیر

کرده بود. کسی چه میدانست عماد کیست؟ عماد عاشقِ پریروز قاتلِ دیروز خدمتکارِ امروز شده بود؟ یعنی انقدر طرد شدن از ایل به او

فشار آورده بود؟





صدای ظریفِ نرگس به گوشم خورد: خانوم کوچیک؟ آقا فرستادنم تا ببینم چرا داخل نمیایید؟





تمامِ نفرتِ حقارتم را در چشمانم جمع کردم و به او نگاه کردم جوری که از نفرتِ نگاهم کمی عقب رفت و با ترس گفت: خانوم کوچیک

چیزی شده؟





چشمانم را روی هم گذاشتم، شاید او خبر نداشت. شاید او هم بی خبر به این دام افتاده بود، نفسی کشیدم و گفتم: به آقا بگو الانا میام.




romangram.com | @romangram_com