#خانم_کوچیک_پارت_229

صدای بهراد به گوشم نشست: یک بارِ دیگر اسمِ اون رو به زبانت بیاری سرت رو روی سینه ات میذارم تیام.

برای اولین بار بود که بهراد را اینگونه میدیدم، صورتش به شدت به من نزدیک بود بوی الکلِ دهانش به مغزم میزد. چشمانم را باز کردم و

به چشمانش نگاه کردم، در تهِ چشمانش هنوز هم بهرادی بود که من دوست داشتم. ذهنم برای لحظه ای ساکت شد...

بهرادی که من دوست داشتم؟ من بهراد را دوست داشتم؟ چطور امکان داشت اما من داشتم برای عماد گریه میکردم، زیاد طول نکشید که درک

کنم من برای عماد گریه نمیکردم، من برای این گریه میکردم که او مرا جلوی بهراد تحقیر کرده بود، او دردِ تحقیر شدن را به تنم زده بود

آن هم جلوی بهراد بهرادی که دوست داشتم جلویش همیشه بهترین باشم.

باز هم به نگاهش نگاه کردم، زمان ایستاد ندانسته فاصله ی بینمان را از بین بردم و ناشیانه بوسیدمش.

لحظه ای کم که به مانندِ سالها بود گذشت و ناگهان او مرا از خود جدا کرد، به صورتم نگاه کرد، حالا رنگش پریده بود به زانو در آمده

بود حالا او کسی بود که تحقیر میشد کلافه دستی بر روی موهایش کشید و به سرعت به داخلِ خانه برگشت.





نفسام تند تر از قبل بود صحنه های چند لحظه قبل همچنان میانه ی ذهنم بود، خدایا من چه کار کرده بودم؟





انقدر احساسات الکی بودند؟ انقدر ساده بود زمانی دوست داشتنِ کسی و بعد عاشقِ کسی دیگر شدن؟ اگر سخت نبود که عماد آن کار را

نمیکرد، اگر سخت نبود که من هم نمیکردم.


romangram.com | @romangram_com