#خانم_کوچیک_پارت_228

دستانش محکم دورِ لیوانِ نوشیدنی اش پیچیده شده آنقدر محکم که ترسیدم لیوان در دستش بشکند و بعد صحنه ی رو به رو را دیدم اینها شاید

در عرضِ یک ثانیه اتفاق افتاد. صدای شکسته ی بهراد رو شنیدم که گفت: یه لحظه من رو ببخشید.

در حالی که از کنارِ من رد میشد با یک دست بازویم را گرفت و من رو به دنبالِ خود کشید من هنوز هم شوکه بودم حتی جراتِ اعتراض

به دردِ دستم را نداشتم و او با تمامِ حرصش داشت به جای لیوان این بار دستِ مرا میفشرد. هر دو از عمارت خارج شدیم و بهراد مرا

پرت کرد جوری که محکم با ستون برخورد کردم، درد تمامِ بدنم را گرفت صدای خشمگینِ بهراد توی گوشم پیچید که گفت: میدونستی؟

حرفی نزدم ذهنم برای حرف زدن یاری ام نمیکرد، به سمتم آمد و دو تا بازویم را محکم در دستانش گرفت و به شدت تکانم داد و داد

کشید: گفتم میدونستی؟

نگاهش کردم، اشکهای جمع شده ی این روزها با این تکان ها سرازیر شد، برای این که تکان هایش را تمام کند داد کشیدم: نه نمیدانستم به

خدا نمیدانستم.

نمیدانستم چطور میخواستم بدانم، اگر میدانستم که جلویش را میگرفتم نه اینکه اینطور جلوی بهراد تحقیر بشم چونه ام را بالا گرفت و صورتش

را به من نزدیک کرد و گفت: به خدا قسم تیام اگه بفهمم تو میدانستی و دانسته او را به این خانه آوردی کاری میکنم که هر روزِ زندگیت

از اینکه زنِ من شدی پشیمون بشی.

نمیدانستم، اگر میدانستم نمیذاشتم اتفاق بیفتد...

با گریه داد کشیدم: به خدا نمیدانستم "عماد" نامزدِ اوست... اگر میدانستم نمیگذاشتم اینطور شود. اگر میدانستم خودم را ضعیف تر از این

نمیکردم. نمیگذاشتم او در دستِ کسی دیگر باشد کسی جز من...

سوزشِ ایجاد شده از سیلی ای که به گوشم زد هم نتوانست کاری کند که از دردِ این واقعیت که عماد شوهرِ دختِ دیگری شده بکاهد.


romangram.com | @romangram_com