#خانم_کوچیک_پارت_227

این بار مهگل در صددِ طرفداری از من بر آمد و گفت: تیام هووی من نیست، دوستِ منه.

دکتر چشمکی زد و گفت: دستِ راستِ مهندس روی سرِ ما.

مهگل ضربه ای به بهراد زد و گفت: عزیزم؟ به تیام معرفی نمیکنی؟

بهراد دستش را از جیبِ شلوارش کشید بیرون و در حالی که به دکتر اشاره میکرد به من گفت: ایشون دوستِ من فرهادند دوستِ دورانِ

متوسطه ی من تازه از آمریکا به ایران برگشته.

مهگل کمی سرش را خم کرد و گفت: نمیدونستم اومدی فرهاد!

صدای نرگس باعث شد هم توجهِ من و هم مهگل جمعِ او شود: خانم؟

همزمان با هم پرسیدیم: بله؟

نرگس با خجالت گفت: همونطور که گفتم همسرم اومده.

به جای ما دو نفر بهراد گفت: بیارش اینجا تا معرفیش کنی بعد میتونه بیاد توی کارها بهت کمک کنه.

نرگس گفت: چشم آقا. و از پیشِ ما رفت.

بهراد در حالی که نوشیدنیه توی دستش را میخورد گفت: باید دید کی اومده این و بگیره.

مهگل با صدایی سرزنش آمیز گفت: بهراد این چه طرزِ حرف زدنه؟

رویم را از هر دو برگردوندم تا خنده ام پنهان شود، بهراد واقعا شبیهِ پسربچه ها بود و مهگل هم نقشِ مادرش را ایفا میکرد.

صدای نرگس آمد که گفت: ارباب، خانوم.... ایشون همسرِ من هستن.

از نوعِ حرف زدنِ نرگس بیشتر خنده ام گرفت به سمتِ آنها برگشتم اما انگار زمان ایستاد قبل از این که کامل برگردم بهراد را دیدم که


romangram.com | @romangram_com