#خانم_کوچیک_پارت_226

کت و دامنی را روی صندلی انداخت و گفت: این لباسی ایِ که امشب می پوشی.

نگاهی به لباس انداختم و گفتم: آخه من تا حالا لباسی به غیر از لباسِ محلی نپوشیدم.

با لبخند گفت: واسه ی هر چیزی اولی باری وجود داره.

لباس ها را به دستم داد، کت و دامنی به رنگِ کرم به همراهِ روسری ای با رنگی تیره تر از آن کفشهای پاشنه بلند به رنگِ لباس هایم

وقتی تمامِ چیزها را پوشیدم نگاهی به صورتم انداخت و گفت: سفیداب به صورتت نزدی؟

قدمی به عقب گذاشتم و گفتم: نه همینطوری خوبه.

خنده ای کرد و گفت: حقا که همینطوری خوبی.

زیرِ لب تشکر کردم و بعد هر دو از اتاقش خارج شدیم صداهای پایین بیشتر از قبل شده بود و بلندتر از همه ی صداها صدای بهراد بود،

میخندید و حرف میزد صدای غریبه ای را شنیدم که گفت: مهندس همسرتون کجاست؟

در همین حال من و مهگل به پاگرد رسیده بودیم، بهراد در حالی که سرش را به سمتِ پاگرد بر میگرداند گفت: الان میاد پا...

حرفش کامل نشد خیره به سمتِ ما دو نفر نگاه کرد و در آخر با صدای آرام تری گفت: همسرانِ من آمدند.

همسرانِ من؟ نگاهی نیم بند به مهگل انداختم اما اون با لبخند به همسرش نگاه میکرد آنقدر مشتاقانه که گویی حرفِ همسرش را نشنیده باشد.

دستِ مرا گرفت و با هم به سمتِ بهراد رفتیم بهراد دستانش را به سمتِ مهگل گرفت و گفت: این هم همسرِ من دکتر.

دکتر مردِ جوانی بود و به نظر میرسید که کمتر از بهراد سن داشته باشد، نگاهش را از مهگل به سمتِ من گرفت و گفت: و ایشون؟

بهراد ابرویش را بالا داد و با شیطنتی آشکار در صدایش گفت: ایشون هم همسرم هستند.

دکتر با کمی مکث به سمتِ بهراد برگشت و گفت: جدا؟ برای هوو بودن زیادی خوبید خانوم ها.


romangram.com | @romangram_com