#خانم_کوچیک_پارت_225

واژه ی "ونو" باعثِ سرخیِ کمرنگی روی گونه ام شد از همان سرخی هایی که زمانِ صحبت کردن با عماد روی گونه هایم بود، صدای

مهگل باعث شد تا نگاه از بهراد بگیرم و از سر شونه اش به داخل نگاه کنم: کیه بهراد؟

بهراد از جلوی در کنار رفت و گفت: بفرمائید داخل.

با ببخشیدی زیرِ لبی از کنارش رد شدم و به داخل رفتم، مهگل با دیدنم لبخندی زد و جلو آمد و گفت: مرسی که اومدی.

سری تکان دادم، اما حرفی نزدم... یعنی حتی قبل از این که فرصتِ سخن گفتن داشته باشم دستانم را کشید و گفت: بهتره بریم اتاقم یه

چیزی دارم باید نشونت بدم.

با بدبینی به این صمیمیت نگاه کردم، شاید من اشتباه میکردم شاید هم نه اما این مهگل با مهگلی که از ابتدا میشناختم فرق داشت، زمانی که

مرا به داخلِ اتاقش کشید گفت: این رو چند روز پیش که شهر بودم برات خریدم به عنوانِ عیدی...

با ناراحتی گفتم: اما من فرصتِ خریدِ چیزی نداشتم.

لبخندی به من زد و گفت: عیبی نداره دختر، میدونم زیاد بیرون نمیری به علاوه من ازت عیدی نمیخوام کوچیکتر که به بزرگتر عیدی

نمیده.

نگاهش کردم که گفت: میدونم داری به چی فکر میکنی، هرکسی اشتباهاتِ خودش و داره اشتباهِ منم این بود که تورو هووی خودم میدونستم اما

بهراد برام توضیح داد که هیچ چیزی بینِ شما نیست. من اشتباه فکر کرده بودم.

باید از این حرف خوشحال میشدم باید احساسِ شادی میکردم که مهگل به اشتباهش پی برده بود اما نمیشد چیزی دلم را چنگ می انداخت

ناراحتی ای که دلیلش را نمیفهمیدم.

به زور لبخندی زدم و گفتم: خوشحالم که متوجه شدید.


romangram.com | @romangram_com