#خانم_کوچیک_پارت_224





روزِ سال تحویل از راه رسید و ما به زودی قدم به سالِ 1357 قدم میگذاشتیم. سالی که میدونستم هیچ اتفاقِ خوشی رو برام نخواهد

داشت، مگر میشد داشته باشد؟

لباسِ محلی ام را که پارسال هم برای سالِ تحویل به تن داشتم به تن کرده بودم چارقدم را با حالتی مدل دار روی سرم بسته بودم سرمه

را روی چشمانم کشیدم اما بعد از نگاه کردن به خودم در آینه و دیدنِ چشمانِ میشی رنگم که حالا درخششی انکار ناپذیر داشت.

برای لحظه ای در آینه به خودم خیره شدم و بعد با ناراحتی دستمالی به دستم گرفتم روی چشمانم کشیدم حالا سیاهیِ سرمه اطرافِ چشمانم

پخش شده بود، دستمال را کنارِ آینه گذاشتم و دستم را روی صورتم گذاشتم با خودم فکر کردم تنها امروز را باید خوش باشم.

دستمال رو به دست گرفتم و سیاهی های دور چشمم را پاک کردم و این بار خطِ نازکی را پشتِ چشمانم کشیدم این بار از درخششِ اولیه

خبری نبود اما چشمانم عجیب زیبا شده بود حالا نامم بیشتر از هر زمانی به من میامد تیام...

از عمارتِ کوچک بیرون رفتم، نرگس از قبل به آنور رفته بود تا کمک کند امروز همسرِ عقدی اش هم میامد دو روز پیش عقد کرده بودند

و تقریبا دو روز بود که من بی خدمتکار بودم اما بهتر از این به بعد به جای یک کمک دو کمک داشتم.

با کمی مکث در را به صدا در آوردم در باز شد و برخلافِ همیشه که خدمتکار ها درِ عمارتِ بزرگ را باز میکردند این بار بهراد در را

باز کرد که باعث شد کمی خودم را عقب بکشم کت و شلوارِ مشکی رنگی پوشیده بود لبخند زد.

با نگاهی خیره نگاهش کردم و گفتم: سلام ارباب.

نگاهش را سرتاپایم سر داد و گفت: سلام ونو...


romangram.com | @romangram_com