#خانم_کوچیک_پارت_223

نشسته بر اسبِ سپید

میومد از کوه و کمر

میرفت و آتش به دلم میزد نگاهش

میرفت و آتش به دلم میزد نگاهش.

دستی به گونه ام کشیدم اشک بی خبر خودش را روی گونه ام بازی داده بود، شاید بارِ اولی بود که به خاطرِ چیزی که از دست داده بودم

گریه میکردم.

انگار صدای عماد در نزدیکی ام به گوش رسید که حرفِ چند سال پیشش را تکرار میکرد: تیام؟ نمیدانم چطور خدا رو شکر کنم از این که

تو برای شدی.

شبِ خواستگاری اولین و آخرین شبی بود که با هم بی پرده سخن گفتیم با شرم و حیا، با سرخیِ گونه هایمان من حرف نمیزدم تنها کسی

که حرف میزد عماد بود.

از آیندیمان گفت، از روزهایی که می آمدند و من تجسم کردم و سالهای بعدش هم در تجسمِ یک زندگیِ شیرین ماندم.

زندگی ای مملو از خوشبختی جایی که من تنها زنِ زندگیِ عماد میشدم و او هر روز عاشقانه برای من بر میگشت به خانه. صبح ها با

بوسه ای بر پیشانی ام مرا جا میگذاشت و به کار میپرداخت. جایی که من خانمِ چادرِ کوچکِ خودم بودم مادرِ فرزندانِ خودم بودم. دیگر

حسرتِ این را نداشتم که تا آخرِ عمرم قرار است تنها باشم قرار است بی آنکه هیچ کس را داشته باشم طی کنم.

جایی که قرار بود با عشق پیر بشوم درست مثلِ مادرم قرار بود هر شب عاشقانه به انتظارِ همسرم بشینم، نه اینکه الان در تاریک ترین

نقطه ی اتاقم بخوام به سرخیِ گونه ی دختری حسادت کنم که تنها چند سالی از من کوچک تر است.


romangram.com | @romangram_com