#خانم_کوچیک_پارت_220

نگاهی بهم انداخت که به نظر میرسید با حرفم مخالفت نخواهد کرد همینطور هم شد درحالی که دستانش را به هم میکشید گفت: من نگفتم

ازت خوشم میاد... فکر میکنم باید بهت فرصت بدم، بهراد شوهرِ منه بهش اطمینان دارم اگه قراره به تو کمک کنه... من به اون کمک

میکنم.

حرفش نشانی از مهربانیت نداشت اما میانِ این همه سنگدلی یک چراغِ سبز از دشمنت باعث میشد لبخندی روی لبت بنشیند با لبخند گفتم:

ممنون.

متقابل لبخند زد و گفت: خواهش میکنم...

به سمتِ در برگشت و گفت: پس پس فردا ساعتِ دو بعدازظهر عمارتِ بزرگ باش، لباسِ نو بپوش شگون داره.

برای لحظه ای به خودم آمدم با عجله گفتم: ازت پذیرایی نکردم.

ایستاد و گفت: مهم نیست، وقت زیاده.

از در خارج شد، نفسِ عمیقی کشیدم... یک ملاقات بی استرس طی شد برای اولین بار...





ساعت ها از زمانی که نرگس رفته بود میگذشت، اما هنوز خبری ازش نبود. اگر بارِ مسئولیت نبود شاید اصلا اهمیتی هم نمیدادم هرچند از

شب تنها بودن دلِ خوشی نداشتم اما با تنها ماندن هم مشکلی نداشتم.

به سمتِ در رفتم تا قدم زنان خودم را به خانه ی اربابِ بزرگ برسانم اما حتی قبل از این که پایم به پذیرایی برسد در باز شد و دختری

با گونه های سرخ داخل شد با صدایی تحکم بار گفتم: نرگس تا حالا کجا بودی؟


romangram.com | @romangram_com