#خانم_کوچیک_پارت_221
با نفس نفس گفت: ببخشید خانوم کوچیک مهمون آمده بود داشتم کمک میکردم.
با پرسشگری گفتم: گفته بودم میتونی بری خانواده ات رو ببینی نه اینکه کمک دستِ مادرت برای ارباب کار کنی!
با عجله در صددِ توضیح بر آمد: برای ارباب نبود خانم مهمان برای خودمان بود...
صدایش آرام شد و اضافه کرد: ماندنم الزامی بود، خواستگار آمده بود.
رویم را برگرداندم این سرخیِ گونه را میشناختم این لرزشِ دست ها، این دیر کردن ها با خونِ من عجین شده بود.
حواس پرت گفتم: برو اتاقت نرگس.
نرگس به آرامی از کنارم رد شد و رفت اما من ماندم و خاطراتی که شاید داشتند هجوم می آوردند دستم را به چارچوبِ در گرفتم آنقدر
فشردم که دیگر حسی در سر انگشتانم وجود نداشت، بیشتر از اینکه از گذشته ام راضی باشم نفرتِ عجیبی از این گذشته در وجودم پخش شده
بود و بیشتر از اینکه از گذشته ام نفرت داشته باشم از خودم متنفر بودم از چیزی که بهش تبدیل میشدم.
به اتاقم رفتم و مانندِ هر روزِ دیگر رادیوی کوچکِ اتاقم را روشن کردم و موجش را روی شبکه ی ملی گذاشتم.
صدای عهدیه در اتاق پیچید تکیه ی سرم را به دیوار دادم و به موسیقی گوش سپردم، اما ذهنم دیگر در آن اتاق نبود شاید داشت میانِ
خاطراتِ گذشته قدم زنان دور میشد:
یه شب وقتِ سحر
شهزاده ای زرین کمند
نشسته بر اسبِ سپید
میومد از کوه و کمر
romangram.com | @romangram_com