#خانم_کوچیک_پارت_219

مهگل با لحنی عصبی گفت: ببین تیام نه دلم میخواد ببینمت نه دوست دارم باهات حرف بزنم باور کن اگه اجبارِ خانواده ی بهراد نبود این

زحمت و به خودم نمیدادم.

با بلاتکلیفی نگاهش کردم، فکش را سفت کرد و گفت: میخوام حرف بزنم.

از جلوی در کنار رفتم و واردِ عمارت شد، همونطور که میرفت سمتِ پشتی که روی زمین بشینه شکمِ برجسته اش رو دیدم در حالی که در

رو میبستم ناخودآگاه پرسیدم: چند ماهته؟

به سمتم برگشت و دستی روی شکمش گذاشت: پنج ماه...

نگاهش را از من سر داد و روی زمین دوخت با حالتی که سعی داشت ذهنش را منحرف کند گفت: ازخرداد دیگه به تهران میرم این دو

ماهِ آخر رو پیشِ خانواده ی خودم میمونم بهراد هم میاد.

نگاهش کردم و با لحنِ خشکی گفتم: مجبور نیستی به من توضیحی بدی.

معلومه که مجبور نبود به من توضیح بده من فقط یک هوو بودم که داشتم به حامله بودنِ سوگلیِ شوهرم نگاه میکردم.

برای عوض کردنِ بحث پرسیدم: اینجا چی کار میکنی؟

نفسی کشید و گفت: اومدم دعوتت کنم.

نگاهم خشک بود اما این مسئله را مخفی نمیکرد که من تعجب کرده بودم، با دودلی پرسیدم: دعوت؟

سرش را به علامتِ مثبت تکان داد و گفت: واسه ی سال تحویل... نمیخوام اینجا تنها بمونی.

فقط نگاهش میکردم همه ی این محبتِ یک دفعه ای حجمش برایم سنگین بود با صاف کردنِ گلویم سعی کردم خودم را از این تعجب نجات

بدهم اما هنوز هم درکش برام مشکل بود چشمام رو ریز کردم و گفتم: این یعنی چی؟ من فکر میکردم تو از من بدت میاد...


romangram.com | @romangram_com