#خانم_کوچیک_پارت_218

من هر شب صدای سکوت می آید سکوت و سکوت...

ولی من از هیچ کس شکایتی نداشتم چرا باید داشته باشم؟ مهگل مرا مجبور به این انتخاب کرد یا بهراد؟ شاید باید خوشحال میشدم که شاید

حرفهای من باعث شده بود که اون چشمش رو روی حقیقت باز کند.

صدای در خبر از رفتنِ نرگس داد نفسی کشیدم و از جام بلند شدم تا روی میز را جمع کنم توی این یک ماه به ندرت از عمارت خارج

شده بودم این مسئله کمی آزار دهنده بود برای منی که همیشه میانِ طبیعت بودم حالا این روزهای زندانی شدن زیاد جالب نبود. من حتی به

خاطرِ درگیر نشدنِ دوباره با مهگل توی حیاط هم نمیرفتم.

صدای در آمد، با خودم فکر کردم حتما یا مش قاسمِ یا شاید هم نرگس به سرش زده بود و راه را برگشته بود.

به هر حال هر چیزی که بود باعث شد من وسایلی که در حالِ جمع آوریشون بودم روی میز رها کنم و به سمتِ دربِ ورودی برم چارقد

را روی سرم درست کردم، امسال با اینکه تنها چند روز به عید مانده بود نه تا به حال چیزی برای خودم دوخته بودم نه حتی تلاشی کرده

بود تا لباسی بخرم.

در و باز کردم و با دیدنِ شخصِ رو به روم نا خودآگه محکم در رو بستم تحملِ دیدنش را نداشتم اما چیزی که برایم سوال شده بود این

بود که چرا اون به عمارتِ من باید بیاد.

دوباره ضربه ای به در کوبید این بار محکم تر صداش توی گوشم نشست: تیام باز کن.

به اعصابم مسلط شدم و در رو باز کردم با گستاخی پرسیدم: اینجا چی کار میکنی؟

پوزخند زد و گفت: خونه ی خودمه.

اشاره ای به عمارتِ بزرگ کردم و گفتم: خونه ی تو اونوره.


romangram.com | @romangram_com