#خانم_کوچیک_پارت_217
حداقل یک چیز را نتوانم در کنارش داشته باشم؟ اقتدار... این دیگر چیزی نبود که او بتواند از من به طور کامل بگیرد. من الان منطقه
ی حکومتیِ خودم را داشتم منطقه ای بدونِ پدر مادر دوست عشق منطقه ای پر از تنهایی.
از اتاق خارج شدم و به سمتِ آشپزخانه رفتم میزِ صبحانه چیده شده بود اما خبری از نرگس نبود، چه بهتر من از این تنهایی لذت میبردم.
بی اشتها تنها چند لقمه گرفتم صدای درِ آشپزخانه باعث شد سر بلند کنم، نرگس بود که میانه ی در ایستاده بود با حالتی پرسشگر نگاهش
کردم با دلهره گفت: خانم کوچیک میخواستم امروز رو مرخصی بگیرم.
بر طبقِ وظیفه پرسیدم: کجا میری؟
نگاهش را در چشمانم دوخت: خونه ی ارباب پیشه مادر پدرم...
باورش کردم، دلیلی نداشت باور نکنم برای همین با علامتِ سر تایید کردم و گفتم: برو اما شب برگرد.
کمی پایش سست شد شاید انتظار داشت، اجازه بدهم شب را هم پیشِ پدر و مادرش بماند اما من توی تاریکی تنهایی را دوست نداشتم شاید
خودخواهی بود.
اما توی این شرایطی که داشتم مردمی بودن آخرین گزینه ای بود که انتخاب میکردم، شاید اصلا نباید بهش اجازه میدادم بره شاید باید مثلِ
هر وقتِ دیگه پدر و مادرش به اینجا میومدن.
اما خب قبل از این که من از حرفم برگردم نرگس از آشپزخانه خارج شده بود، من هم بیخیالِ بازجویی به پیله ی تنهاییِ خودم برگشتم پیله
ای که هر چه میگذشت قوی تر میشد. شاید عذاب وجدان مرا به اینجا کشانده بود.
کاش قبل از همه ی این مسائل با عماد فرار میکردم اما بعد ایلم چه میشد؟ آبرویشان؟ سر افکنده شان میکردم به خاطرِ که؟ خودم؟ عماد؟
حالا که من بدبخت شدم همه سربلندند همه خوشبختن به جز من شرط میبندم از عمارتِ کناری هر شب صدای خنده می آید اما از عمارتِ
romangram.com | @romangram_com