#خانم_کوچیک_پارت_216
چشمام رو روی هم گذاشتم، کاش این کابوس تموم میشد کاش حرفهایی که عماد میزد محو میشد کاش به جاش به یک روز قبل از حادثه
برمیگشتیم به آرامی گفتم: دیره عماد... من بابتِ آبروی ایل شدم خون بس به خاطرِ دلِ خودم و خودت آبروی ایلم و نمیبرم... دیر
کردی عماد...
از تپه پایین آمدم تقریبا میدویدم شاید میدویدم که از واقعیت ها فرار کنم، واقعیتِ این که پشتِ حرفِ عماد حقیقتی بود.
حقیقتی که باید ازش فرار میکردم، عماد هم رفت. همانطور که همه از دور و ورم میرفتند یک ماه بود که حتی برخوردِ کوچکی با افرادِ آن
یکی عمارت نداشتم گاهی میدیدمشان روابطشان رو به بهبودی بود حداقل بوسه هایشان جلوی درِ عمارتِ بزرگ اینطور میگفت.
احساس میکردم بهراد هم از من فراریِ و دوری میکنه اما دلیلش چه بود؟ مگر نمیخواست مثلِ پدر برای من عمل کند؟ کنارِ پنجره ایستاده
بودم و مهگل نگاه میکردم که در حالِ دستور دادن بود در حالی که دستی روی شکمِ نیمه بر آمده اش قرار داد پرده را انداختم و خودم را
عقب کشیدم، دیگر ناراحت نبودم دلیلی نداشت ناراحت باشم، حالا نه میخندیدم نه ناراحت بودم بی تفاوت. این حالِ این روزهای من بود.
صدای در باعث شد سر برگردانم به نرگس که بی اجازه تا نیمه ی اتاق آمده بود نگاه کردم و گفتم: چیزی شده؟
با دستپاچگی گفت: صبحانه حاضره خانم کوچیک.
سرم را به آرامی تکان دادم شاید این بی تفاوتی بد هم نبود حداقل باعث میشد که نرگس کمی از من حساب ببرد. سر برگرداند که به
بیرون برود با لحنِ شمرده ای گفتم: نرگس؟
به سمتم برگشت با خونسردی یادآوری کردم: صبر کن به در پاسخ بدم بعد بیا تو.
من تیام دختری از بختیار توی این یک ماه یاد گرفته بودم باید دیگران را مجبور کنم که با من بزرگ رفتار کنن. دقیقا همان کاری که
مهگل میکرد. اگر او میتوانست چرا من نتوانم؟ او همه چیز داشت، همسر، فرزند چیزهایی که من هیچ وقت به دستشان نمیاوردم. پس چرا
romangram.com | @romangram_com